وقتی باهم میرید بیرون قدم بزنید💚🌿

وقتی میرید بیرون قدم بزنید💚🌿

 

نامجون: همش نگاهت میکنه💚🌿

 

جین: بهت تو راه یاد میده چگونه زیبا باشیم😂💚🌿

 

یونگی: باهات صحبت میکنه💚🌿

 

جیهوپ: دستتو میگیره تا ازش جدا نشی💚🌿

 

جیمین: همش بهت میگه تو خیلی کیوتی💚🌿

 

تهیونگ: در مورد کارایی ک دوس داری باهات حرف میزنه💚🌿

 

کوک: ازت میپرسه آیا شیرموز دوس داری؟💚🌿 

 

 

وانشات کوکی🥢✨

𝙗𝙮 :𝙥𝙖𝙧𝙞𝙨𝙖

*نویسنده : کاراموز اتحاد چنل*

 

صبح مثل همیشه بیدارشد یکم زودتر ب هر حال باید میرفت سرکار نمیشه گف کارش رو دوس نداره ولی خب هر کاری سختی خودش رو داره. 

 

داشت ب صورتش نگاه میکرد همیشه سعی میکرد زود بیدار شه تا بتونه قیافه ی غرق ارامش دوس پسرش رو ببینه. دماغی کوچک متناسب با صورتش لبی کشیده ، گوشتی و صورتی، چشم هایی بادومی موهای مشکی پایین تر رف پوستی سفید کم کم داش منحرف میشد و فکر هایی میکرد 

_(تو دلش) خو مگ چیه کل دنیا درباره ی جونگ کوک فکر های کثیف میکردن چرا من انجامش ندم چون دوس پسرم هس مسخرس

چشماش رو بست سعی کرد ب خوابه ولی نتونست پس بلند شد مثل همیشه ی پیراهن اور سایز سفید رو از لباسای جونگ کوک برداش ، یاد اولین باری ک لباسای اونو پوشید اوفتاد. 

(بعد اولین رابطشون چون لباسی تو خونه ی کوک نداش اونو پوشیده بود اولش کوک بهش نداد ولی وقتی اون رف حموم از کمدش برداشت وقتی اونو دید قیافش شبیه منگل ها شده بود) 

با یاد اون خاطره لبخند زد. رفت و پرده رو کشید جونگ کوک تا اون لحظه ب سمت پنجره بود ولی اون پرده رو کشید روشو برگردوند خنده ای کرد و پرید رو تخت اونقدر بالا پایین کرد تا کوک صداش دراومد.

کوک=یااااااااا بسه چته اوله صبح بزار بخوابم

_بلند شو دیر میشه بدووووو

خب معلومه بلند نمیشه مستر پس رفت و روش نشست و همینجوری بوسش کرد تا کوک بغلش کرد 

کوک_یا بازم لباس من

_(لب و لوچش رو اویزون کرد) بهم نمی یاد الان درش میارم

تا رفت از روش بلند بشه کوک اونو انداخت رو تخت روش خیمه زد

کوک=من همچین حرفی زدم

_اما معنی اونو میداد 

کوک=ببخش 

_هوم باش حالا از روم بلند میشی میری دست و صورتت رو میشوری و میای صبحونه

کوک گونه ی دختر زندگیش رو بوسید و از روش بلند شد

کوک=فکر نکن از دسم در رفتی 

_هرهرهرهر خندیدم اقای بامزه

کوک=من اقای بامزه نیسم من فانی مستر هسم

_خوبه حداقل دو کلمه اینگلیسی بلدی

کوک=هی هی هی اروم تر وایسا ما هم بیایم

_باش برو دیگ

کوک=اوک

رف پایین ی 20 دقیقه میشد کوک بالا بود اونم پنکیک مخصوصش رو پخته بود میخواست بره بالا ک یکی دسش رو دور کمرش انداخت

_ایییییییی خیلی بدی بدددددد ترسیدم چته دیوانه ی زنجیره ای

کوک=مثلا خواستم عاشقانه باش تازه ب من چ تو ترسو هسی

_ببخشید زد حال زدم

دست کوک گرف گذاشت رو کمرش گذاشت تو چشماش نگاه کرد کوتاه بوسید ی بوس سطحی ولی انگار جونگ کوک راضی نبود شروع کرد ب عمیق بوسیدن لب دختر مورد علاقش لبش طعم نوتلا می داد ب بل هم مک میزدن صدای لبشون اونقدر بلند بود ک قطعا تو کل خونه ب اون بزرگی اکو میشد وحشیانه همو میبوسیدن انگار اخرین بار باشه کوک زبونشو داخل دهن دختره کرد دختره نذاش کوک دهنش رو بچشه زبون کوک رو بین دو دهنش گرفت و مکید کوک دلش طمع دهنش رو میخواس شاید دیشب طعمش رو چشیده باشه اما الان بیشتر میخواس لب دخترک رو گاز زد و دختر لبش از روی زبون کوک کنار رفت و ی ناله کرد کوک فرصت رو غنیمت شمرد رو رفت کل اون حفره ی خیس شکلاتی رو چشید تا زره ی اخر نفسشون همو بوسیدن وقتی دیگ تموم شد پیشونیشون رو بهم چسبوندن

کوک=تا ب حال اشپز خونه ی خونمون رو امتحان کردیم

با خجالت خندید و گف_ن ولی داخل اشپز خونه ی خوابگاه شما انجامش دادیم قطعا جین اگ بفهمه هردومون رو جر میده

کوک=کی گفته قراره بفهمه حالا ک امتحان نکردیم بزار ی نوع جدید انجامش بدین نظرت

_خب خوبه ولی صبحونه چی

کوک=اگ بگم میخوام صبحونه هم موقع انجام دادنش بخوریم چی قبوله

_چ جوری میدونی تو کلی شکل الان تو ذهنته مطمئنم

کوک=شروع میکنیم خانم جئون بفرمایید بالای میز

خنده ب خجلی کرد رف رو میز و دراز کشید_بفرمایید اقای جئون جونگ کوک من کاملا در اختیار شما هستم

بازم بوسه ی صدا داری شروع کردند کوک پیراهن مردونه رو از تن دختر دراورد و اونم تنهاشلوار کوک رو دستش رو روی پوسی دختر کشید و ماساژ داد دختر از لذت دم صبحی نتونست ن جواب بوسه ی کوک رو بده ن ناله کنه کوک بعد مالش انگشت وسطش رو کرد داخل دختر در همین حین بوسه رو قطع کرد تا صدای بهشتی دختر رو بشنوه دختر تا حد توانش ناله میکرد خیس بود خیس تر شده بود ب همین ترتیب انگشتاش رو تکون داد و جایی برای خودش باز کرد اونقدر عمیق نمی زد تا دختر حتی ب حس خالی شد برسه چون نقشه یی برای دختر مورد علاقش داش دستش رو از داخل دختر ورداش و رفت و دم گوشش جوری حرف زد تا دختر هم مورمورش بشه هم بلرزه موفق هم شد

کوک=لعنتی فاکی ی چیزی بگو چرااا چرااااا انقدر تنگ و داغی چرا باید با هر بار دیدیت دلم بخوادت دلم میخواد حل شم داخت حتی با کردنت هم بازم کمه برام چرا 

دختر با درد زیر شکمش خندید و گف_ب من چ خب دست خودم بود کاری میکردم گشاد بمونیم خنک خوبه

خندید تو چشماش نگاه کرد

کوک=ن همین خوبه البته نیازی ب اینا هم نیس همین ک هسی عالی هس نیازی ب رابطه هم نی ولی وقتی ناله بهشتیت رو میشنوم نمی تونم تحمل کنم

از بغل سر دختر نوتلا رو برداش با انگشتش روی پایین تنه ی دختر کشید دختر از سرما و لذتش لرزید کوک بدون اینکه ارتباط چشماش رو با صورت دختره قطع کنه سرش رو لای پای دختر برد اولین مک و محکمترین مکش زندگیش رو ب پوسی دختر زد دختر از لذتش کمرش رو تا حد امکان بالا داد ناله ی از ته حنجرش کشید کوک با لیسیدن کل نوتلا رو پاک کرد ایندفعه شلوارش رو دراورد رو دیکش نوتلا ریخت و با اون روی پوسی دختر کشید ایندفعه هر دو با هم ناله کردن کوک بازم با تمام لیسید و مکید تا اینکه دختر کام کرد اونو همراه نوتلای باقی مونده خورد ایندفعه مربای البالو ک مربای موردعلاقه ی هردوشون بود رو برداش ریخت روی بدن دختر و شروع ب لیسیدن و مکیدن سینه و نوک سینه ی دختر و کلش رو پاک کرد رف سراغ لبش و اونو مکید و زبون زد میخواست دیکش رو داخل دختر بکنه ک دختر اجازه نداد بوسه رو قطع کرد و پرسید

کوک=چی شده اگ نمی خوای ادامه نمیدیم

خندید گف_ ن مگ تو صبحونه نخوردی گشنمه 

و ب دیک کوک اشاره کرد دختر اجازه حرف بزن ب کوک رو نداد روی دیکش دست کشید محکم فشارد داد کوک ناله ی غلیظی کرد و سرش رو روی سینه دختر گذاشت دختر هم از شل شدن کوک استفاده کرد و اون ب بجای خودش رو میز گذاشت عسل رو ورداشت روی نوک سینه های سرخ کوک ریخت همونایی ک ب خاطرش کلی فکر کثیف از کوک کرده بود البته این کثیف تر و لذت بخش تر بود شروع ب گاز گرفتن مکیدن کرد رفت سراغ نوتلا ازش میخواست مثل کوک از نوتلا شیرین و شکلاتی استفاده کنه با این تفاوت ک دیک کوک رو کرد داخل شیشه و شروع ب تکون دادن سرش کرد کوک از لذت سردی نوتلا داغی دهن فاکی دختر دیک نمی تونست ناله کنه حنجرش گرفته بود اون دختر میتونست فقط با ی حرکت اونو برای سکس و پرشدن دیکش اماده کنه و جوری بهش لذت فراموش نشدنیی رو بده نزدیک خالی شدنش بود و باینکه داشت خفه میشد سعی کرد بیشترین لذت رو بده تموم شد بلاخره کامش رو قورت داد هردو نفس میزدن و خسته بودن ولی هنوز بقیه کار مونده بود باید با هم یکی میشدن پس کوک جاشون رو عوض کرد و روی دختر خیمه زد ب اندازه کافی گشاد شده بود چون میدونس دختر ازش میخواد سریع تر داخلش بکنه تا کم کم درد رو حس نکنه یک دفعه حس کنه البته حق با اون بود با ی حرکت داخل دختر شد دختر با رابطه ی های هروزه بازم تنگ بود و برای کوک جدید دختر جیغی از درد وحشتناک پایین تنش ک تا زیر شکمش میرسید کشید و کوک ناله فاکی از لذت تنگی و داغی اون سوراخ لعنتی کرد با اینک میخواست اونقدر داخل دختر بکوبه ولی دختر مهم تر بود زیر دلش ماساژ داد اشک دختر مثل رود جاری شد نمی تونست هر چیزی رو میتونست تحمل کنه ولی گریه و دردی ک خودش ب عشقش داد حتی اگه ی ثانیه هم باشه قلبش درد میگیره خواست درش بیاره ک دختر گریش کمتر شد و پاهاش رو محکم دور کمر کوک گره زد 

_همیشه همینه درد ولی لذت هم داره پس انقدر خودت رو سرزنش نکن

قطره اشکی از چشم کوک روی گونه دختر افتاد

کوک=نمی تونم هققققق ببخشید

_واقعا اگ ب خاطر تو باشه جون من برات میدم بدون پشیمونی پس گریه نکن همونطور ک تو از گریه و درد من ناراحت میشی منم همین من از درد قلبت و گریه ناراحت میشم

کوک سرش رو تکون داد و اشکش رو پاک کرد خودش رو داخل دختر کوبید و با ناله ی دختر مواجه شد البته حق داش از رابطه های زیادی با هم داشتن معلومه نقطه ی لذت دخترک رو میدونست کوبید و کوبید و با هر کوبیدن ناله ی بهشتی دختر و ناله ی فاکی کوک در میومد اخرین دقایق حس کردن پسر داخلش بود پس کمی خودش رو بلند کرد و دم گوشش گف 

_میخوام تا ته داخلم فرو برین میخوام اون دیک کینک سایزت تا ته داخلم باشه

کوک سر دختر رو گرف بوسید و همنجوری ک دختر گفت تا ته وارد کرد جوری ک توپک هاشم داخل سوراخ دختر فرو رفت با همون ضربه ی اول دختر کام کرد و کوک با چند ضربه ی عمیق کام کرد با تمام خستگی ک داشت خودش رو از داخل دختر بیرون کشید و بغل دختر اوفتاد بغلش کرد بدون هیچ حرفی از خستگی شدید بازم خوابیدن شاید اگ چند ساعت دیگ بلند بشن بفهمن چی کار کردن و ب میس کال هاشون جواب بدن شایدم همون اول با هم دوش عاشقانه بگیرن و تلافی حرف هایی عاشقانه ای ک نتونستن ب هم بزنن رو بهم بگن

 

 

 

وانشات کوک

𝙗𝙮 :𝙝𝙤𝙣

*نویسنده : کاراموز اتحاد چنل*

____________________________

سمت دختر رفتو موهاشو توی دستش گرفت 

_*کجا میری کوچولو*

+باهام چیکار داری ولم کن

پسر عصبی بنظر میرسید چشم غره ای به دختر قد کوتاه جلوش گرفت 

_*چرا همتون اینجوری رفتار میکنین تهش که قراره بمیرین فرقی نداره الان بمیری یا دوسال دیگ*

با این حرف دختر زانو زدو سرشو پایین انداخت شروع به گریه کرد

+ازم چی میخای هر چی میخایو بهت میدم 

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و دوباره نگاه دختر کرد 

_*ببین بچه خیلی تایم ندارم فقط دوساعت میتونم اینجا باشم*

دست دخترو گرفتو کشید سمت خودش 

_*سایزتو دوست دارم*

دختر نگاهای معصومی داشت ولی اینا تاثیری روی جانگکوک قاتل روانی تازه وارد نداشت

بالای لباسش رو گرفتو از بالا تا پایینش رو پاره کرد لب پایینش رو گاز گرفتو با دقت به دختر نگاه کرد 

+تو کی هستی چرا با من اینکارو میکنی؟

کمربندشو باز کردو دستای ناتوان دخترو به دسته های مبل بست و شلوارشو از پاهاش در اورد تفنگش رو برداشتو خشابشو کشید به بالای سرش شلیک کرد این باعث شد دختر ساکت بشه انگشتش رو به سر تفنگش زد سر تفنگ بخاطر گلوله ای که شلیک کرده بود داغ تر از چیزی بود که تصورشو میکرد

_*اینو دوس داری*

با خنده های بلند جانگکوک اشک توی چشمای دختر جمع شد معلوم نبود چه اتفاقی داره میوفته این پسر چطوری تونسته بیاد توی خونشون 

پسر تفنگشو به پوسی دختر زد دختر ناله ای بلندی از درد کشید

جانگکوک بدون توجه به داد های دختر تفنگش رو وارد دختر کرد سریع تکونشون داد 

+بس کن ازت خاهش میکنم 

جانگکوک سرش رو کج کردو نگاه دختر کرد 

_*بیا یه کاری کنیم*

خشاب رو کشید 

_*از الان اگ حرفی بزنی بیچاره شدی*

جانگ کوک دستکش های چرمش رو پوشید و به اشپز خونه رفت دستش رو روی کابینت ها کشید چاقوی تیزی برداشت چرخید نگاه دختر کرد

_*دالی!*

قدم جانگکوک وحشت به دل دختر مینداخت اما هیچ حرف و ریکشنی نشون نمیداد

چاقو رو اروم روی بدن سفید دختر کشید لبخندی زد و صورتش رو نزدیک صورت دختر اورد

_*میخام یه یادگاری روت بجا بزارم*

چاقو رو فشار داد و کلمه"jk"رو روی پوستش حک کرد 

داد های دختر اتاق رو پر کرده بود

تفنگ رو بیرون کشید دختر دادی از درد زد 

_*فقط نیم ساعت وقت داری بهم بگو بات چیکار کنم*

دختر جیغ بلندی زد و درخاست کمک کرد

+لطفن کمکم کنین کککممممک...

پسر یه گلوله توی سر دختر خالی کرد و این شروع قتل هایی بودن که روز به روز توی شهر بیشتر میشدن

_____________________

🖋ℌ𝒖𝒏

هیم...

گایززز

وب کلی بازدید دارع اما کل نظرات حتی سی تام نمیشع:/

نموصا یکم گشادی رو بزارید کنار به مولا یه نظر دادن سخ نی:/

 

راسی!

نویسندع به شدت پذیرفته میشع....زیر پست ثابت یا همین پست یع نام کاربری و رمز بدین^^

 

ترجمه و لیرینک PTD

 

برو ادامه لاوم

ادامه نوشته

سناریو از هوپی🍂

𝘑𝘩𝘰𝘱𝘦 & 𝘨𝘪𝘳𝘭

𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘵𝘪𝘤 𝘎𝘢𝘯𝘦𝘳

𝘉𝘳𝘪𝘭𝘭𝘪𝘢𝘯𝘵𝘭 𝘗𝘳𝘪𝘯𝘤𝘦

𝘞𝘳𝘪𝘵𝘵𝘦𝘯 𝘣𝘺 𝘎𝘰𝘎𝘰

ꉣ꒤ꋪꉣ꒒ꏂ ꇙ꒤ꋊ ꇙꏂ꓄ (ꄲꋊ🪞ꅐꁝꋬ꓄ꇙꋬꉣꉣ) 

┗━━━━ • ✿ • ━━━━┛

کنار جیهوپ نشستم و به صورت براقش خیره شدم.

نمیدونم چرا بین این همه زیبایی انعکاس درخشان اون بود که همیشه به چشمم میومد

حس میکردم خوش شانس ترین دختر روی زمینم که اون رو کنار خودم دارم

خیره شدنم ب اون پرنس درخشان تا وقتی طول کشید که دستاشو جلوی صورتم تکون داد و منو از محو بودن کشید بیرون

+بیبی؟

+دو ساعته دارم صدات میکنم

_چ..چی؟

_دو ساعت؟!

_برو هوپی برو عمتو گول بزن

خندید و دستامو بین دوتا دستای گرمش گرفت

+به چی داشتی فکر میکردی

_ب اینکه چقدر خوش شانسم

+چطور؟

_چون تو پیشمی

لبخند شیرینی ب روش زدم

قیافشو جوری کرد که انگار با این حرفم و لبخندم دلش ضعف رفت

+حرفت قلبمو نوازش کرد بیبی

هر دومون بهم لبخند زدیم

نگاهمو از روش برداشتم و سرمو رو شونش گذاشتم.

#بیو، هوصوک🍃

I'm not cruel or insensitive , When my trust was broken for the thousandth.

 

 

نه بی رحمم نه بی احساس ، فقط برای هزارمین بار اعتمادم شکسته شد.

 

┎─────────────

    🌔✨ ⁞ purpel sun set

وانشات نامی✨🎼

Name : Good girl 

 

Couple : Namjoon & Y/n 

 

Ganer : Smut 

 

Write : Namkyu 

 

┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈❅Scenario❅

 

_٬بهت گفتم که حق نداری به بار بیای! چرا بهم گوش نکردی بیبی گرل؟

نامجون با صدای بمش زمزمه کرد و همزمان دستش رو به لباس دختر مقابلش رسوند.

اصلا به نظر نمیرسید که دختر از کارش پشیمون باشه چون اون فقط توجه ددیش رو میخواست و حاضر بود به خاطرش هر کاری بکنه.

 

-بگو که دوباره انجامش نمیدی بیبی گرل!

 

دست هاش به آرومی شلوار جین دختر رو به پایین هل دادن و چنگ وحشیانه‌ای به باسنش زد. صدای ناله‌ش رو شنید ولی جوابی که میخواست رو نگرفته بود. ʿ

 

+ اگه بهم بی توجهی کنی تا ابد انجامش میدم و به حرفت گوش نمیدم. 

دختر از بین دندون هاش غرید و سعی کرد دستش رو از طناب ها آزاد کنه ولی نیشخند نامجون بهش فهموند که امکان نداره. دست های مرد مقابلش از لباس زیرش رد شد و به عضوش رسید. 

 

- پس باید مثل قبلا بهت بفهمونم که باید دختر خوب ددی باشی؟ نه؟ توهم همینو میخواستی درست میگم بیبی گرل؟!

 

نامجون بدون هیچ اطلاعی انگشتش رو واردش کرد و شروع به تکون دادن کرد 

با وارد شدن انگشت نامجون دختر ناله ریزی کرد....

+عاح.......

_حالا زوده واسه ناله کردن بیبی گرل ددی هنوز کارشو شروع نکرده!  

 

┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈❅

#Scenario |#Namjoon |#Namkyu

وانشات ویمین

 

Name : Too night 

 

Couple : Vimin

 

Ganer : Smut ، Romance 

 

Write : Namkyu 

 

┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈❅Scenario❅

 

_محکمتر ته...آهههه لطفا بیشتر!

 

جیمین همون‌طور که جلوی اینه خم شده بود و با چشمایی که از شدت شهوت حالت خماری به خودشون گرفته بودن نالید و به انعکاس بدنشون جلوی آینه خیره شد.

 

تهیونگ، اسپنک محکمی به لپ سفید و نرم باسنش زد و از پشت خودش رو بیشتر بهش چسبوند و با این کار تمام عضوش رو داخلش کوبوند...با لحن خشداری کنار گوشش زمزمه کرد.

 

_داری...دیوونم می‌کنی بچه!

_آههه...فاک خیلی بزرگی.

 

جیمین با قوسی که به بدنش داد ناله کشداری کرد و فاک...حس میکرد این تازه اول شبشونه و کیم تهیونگ قرار نیست حالاحالاها رهاش کنه!

تهیونگ برای ثانیه‌ای به چشم‌های سیاهش چشم دوخت و حس کرد روی قلبش مایعی داغ سر ریز شد و تا معده‌اش رو آب جوش ریختن! پلک زد و یکی از دست‌هاش رو روی مشت شل شده‌ی جیمین گذاشت

 

- مثل اون هرزه های توی باز رفتار نکن جیمین!

 

جیمین بزاقش رو بلعید. قلبش تند می‌تپید و می‌تونست بفهمه گوش‌ها و گونه‌هاش از نزدیکی بینشون سرخ شده و نبض داره

 

- پس بذار من هرزت باشم تهیونگ. دیگه دنبال اون هرزه‌ها نرو و فقط و فقط من باشم! برام مهم نیست هرزه ام فقط میخوام مال تو باشم!!!

 

┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈❅

#Scenario |#vimin |#Namkyu

ویکوک

به چی مینگری پسرم👀😂