*๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑✨🌶️*
```j-hop```
با عصبانیت و قدم های کوتاه که به سختی برداشته میشدن ، وارد اتاق شد و درو محکم به هم کوبید
در رو قفل کرد و آروم روی کاناپه ی گوشه ی اتاق نشست..
عصبی نفس میکشید که باعث شد شکمش کمی درد بگیره..دسته ی کاناپه رو فشار داد و نفس های عمیق میکشید تا حالش بهتر بشه
پشت در هوسوکی ایستاده که با تعجب به رفتارای یهوییه ا/ت فکر میکنه
آروم چند تقه به در زد
-ا/ت؟..چیزی شده؟
هیچ جوابی نشنید و این یعنی از موضوعی حسابی پره
-باتوعما..میگم بگو چیشده؟
صدای آرومش رو میشنید ولی نمیتونست بفهمه چی میگه
-خانومی..مگه من با شما نیستم؟
+برو گمشو حوصلتو ندارم
با چشمای گشاد و گیج نگاهی به در بسته انداخت
-اخه چرا؟ مگه چیکار کردم؟ خو حرف بزن منم بفهمم..
+اوللل که با اون دکتره هی لاسسس میزنیییی..دوممم اینکههه همش به فکررر بچه ایییی
-یاااا من کجا با دکتر لاس زدممم
از کاناپه بلند شد و ادا درآورد
+اوه خانوم دکتر امروز خیلی شاداب ترین..حال کوچولومون خوبه؟ بخاطر شماست که بچمون سالمه...یعنی وقتی به دنیا بیاد شمارو به یاد میاره؟ ور ور ورررر هی زر زر زرررررررر
لباشو محکم بهم فشار میداد تا صدای خندش بلند شه که یه وقت عصبانیت ا/ت بیشتر شه
-یاا مسخره اون زن پنجاه سالشه..همسن مامانمه
+هرچییی و هستتت..مهم اینه جنس مونثه
لگدی به در زد که ا/ت از ترس تو جاش پرید
-باز کن این درو
+هوسوک ترسیدممم
تازه فهمید که چیکار کرده و دو دستی درو چسبید
-ببخشید ببخشیددد..لطفا درو باز کن عزیزم
پشت چشمی نازک کرد و قفل درو باز کرد
دوباره رو کاناپه نشست و پاهاشو روش دراز کرد
هوسوک با نگرانی خودش رو به ا/ت رسوند و موهاش رو نوازش کرد
-خیلی ترسیدی؟ هوم؟
سرش رو عقب برد: خوبم
-یاا بس کن دیگ..لوس نشو
+نمیخوام
روی زمین کنار پاش نشست و سرشو رو پاهای ا/ت گذاشت
-چیکار کنم ک دیگ قهر نباشی؟
+وقتی من قهرم با هیچ روشی نمیتونی راضیم کنی ک آشتی کنم
متفکر لباشو بیرون داد
-حتی اگه لواشک بخرم؟
با حرف هوسوک ، با حرص ضربه ای به سرش زد
+دفعه آخرت باشه دست رو نقطه ضعف من میذاریاااا
خنده ی بلندی کرد و دست ا/ت رو گرفت
-خو تحمل ندارم باهام قهر باشی..بعدشم میترسم چشمات چپ شه
+یعنی چی؟
-اخه وقتی قهری فقط چشم غره میری
دستشو بلند کرد تا دوباره بزنتش ولی هوسوک محکم دستاشو نگه داشته بود
+دستمووو ولل کنن..ولل کننن..ول کن بهت میگم چپ چیههه..
-عشقم خونسردیتو حفظ کن..شوخی کردم..بخدا هنوز جای کتکای قبلیت درد میکنه
+اهوممم حقته..
بوسه ایی پشت دست ا/ت گذاشت
-باشه..حقمه ولی نکن چون دستای خوشگلت درد میگیره
-لطف بزرگی میکنین شاهزاده ی هفت دریا
تابی به گردنش داد: پامو ببوس
و بعد دوتایی باهم خندیدن..
ولی ا/ت وسط خندیدن یاد چیزی افتاد که دوباره حالش رو دگرگون کرد..
با ناراحتی به ی گوشه خیره شد...
تکونی به دست ا/ت داد
-چیشده؟ باز رفتی ک تو فکر
+یه چیزی بپرسم هوسوک؟
کمی اون پا و این پا کرد
با حرف ا/ت ، چشماش به حدی گشاد شد که دیگ چشماش داشت از حدقه درمیومد و بعدش تک خنده ایی با بهت کرد
دستشو رو شکم برآمده ی ا/ت گذاشت
+واخعنی؟
لبخند نرمی زد: اهوم واخعنی..
-جانم
از جاش بلند شد..خوب میدونست هوسوک رو این چیزا خیلی خیلی حساسه
-باشه باشه..لطفا تو خونه بالا نیار ا/ت..بخاطر اینکه بد ویاری هر گوشه ی خونه یه سطل زبانه گذاشتم که راحت هر جا حالت بد شد توشون بالا بیاری
میدونست الان ا/ت لج داره و هرچیزی ک هوسوک بدش میادو میگه برای همین بحثو ادامه نداد
یه حوله از تو کجد برداشت و به طرف حموم رفت که ا/ت هم باهاش راه افتاد
-میدونم نیاز داری..منم دارم ولی تاریخ زایمانت نزدیکه برای بچه خوب نیست
اخم وحشتناکی کرد و محکم پای هوسوک رو لگد زد
+بیشعوورر کی خواست واسه اون بیاددد؟ میخوام خودم بشورمت ک کمتر بو سگ مرده بدی
-آی..آخخ..وایی.. میگن زنا تو حاملگی نحیف میشن تورا اینقد قوی شدی؟
هوسوک رو داخل حموم هل داد
چند قطره آب تو صورتش پاچید
و دوباره مشغول کیسه کشیدنش شد
+چرا بوده
+تمرکزمو بهم نریز..
کیسه رو کف حموم انداخت و شامپو رو ، روی سر هوسوک خالی کرد
-همین کارارو میکنی ک مصرف شامپومون از مصرف گازمون بیشتره
قشنگ موهاشو چنگ میزد و هی گردنشو عقب جلو میکرد
-آییی ا/تتتتتت
+چیهه چیشدد
کاسه رو از زمین برداشت و توش آب ریخت و تو صورت هوسوک خالی کرد
به زور لای چشماشو باز کرد و به صورت خندون ا/ت خیره شد
+چشمات قرمز شده
از جاش بلند شد
و بعد از حموم بیرون رفت
کمرش درد میکرد و شکمش دیگ درحال ترکیدن بود و فکر میکرد قبل از اینکه بچه بیاد بیرون ، خودش منفجر میشه
لباسای هوسوک روی زمین افتاده بود..به سختی خم شد تا بگیرتشون که همون لحظه درد زیادی رو دلش حس کرد
جوری که حتی نمیتونست نفس بکشه
+هوسوکاااااااا
جلوی آینه مشغول خشک کردن موهاش بود که با صدای جیغ ا/ت ، برای یه لحظه قلبش لرزید
با ترس و عجله از حموم بیرون زد و با ا/ت روبه رو شد که بی حال رو زمین افتاده و شکمش رو داره
با یه دست فرمون رو داشت و دست دیگرش تو مشتای پردرد ا/ت بود..
صورتش عرق کرده بود و داشت بیهوش میشد
سرعتش رو بیشتر کرد و نگاهش هی بین جاده و ا/ت در گردش بود
بعد از چندمین صدای نامجون تو ماشین پیچید
~باشه باشه زود خودمو میرسونم
-صبر کن خانومی..یکم طاقت بیار ، الان میرسیمم
=======================
توی راهرو راه میرفت و از استرس پوست لباشو میکند...سروصدای زیادی تو راهرو پیچید که فهمید پسرا اومدن
جیمین جلو رفت و هوسوک رو بغل کرد
*یا هیونگ اینقدر ناراحت نباش..چیزی نمیشه ، فقط یه زایمان سادست..بیهوشش میکنن ، چیزی نمیفهمه
جین با حرف تهیونگ بلند زد زیر خنده که نگاه پرستارا روش ثابت شد
با خجالت پشت یونگی قایم شد..
~نگران نباش هوسوک..باید خوشحال باشی که دخترت داره به دنیا میاد..مگه همش منتظر این نبودی؟
-بودم..ولی ، نگران ا/تم..کابوس شباش شده بود این زایمان کوفتی..جاش نیستم و نمیفهمم چه دردی میکشه ولی درد کشیدنش نابودم میکنه
*هیونگ ...هرچقدرم درد بکشه بازم براش مهم نی..چون برای بچشه این درد..و خب براش لذتبخشه
با کلکل های تهیونگ و جیمین خندید
نیم ساعت بعد.....
-ممنونم
اول از همه متوجه ی فرشته ی کوچوله ایی شدن که تو بغل پرستار بود
فکرشم نمیکرد که یه بچه بتونه اینقدر کوچیک باشه
همشون دور هم جمع شده بودن و با خوشحالی بهش نگاه میکردن
بیهوش روی تخت افتاده بود..پیشونیشو آروم بوسید و به صورت غرق خوابش خیره شد
دستشو بالا گرفت و لبخند خرگوشی ایی زد
نفر بعدی یونگی بود ک دستشو بالا برد: منم افتخار میدم و بهش فحش یاد میدم
با حرف یونگی خندید و سری تکون داد
با این حرف هوسوک ، همه دستشونو و جین هم پاشو پایین آورد و به درو دیوار خیره شدن
باهم زدن زیره خنده و دوباره محو اون فرشته کوچولو شدن
======================
*♆๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑♆*
*𝚜𝚔𝚒 𝚗𝚘 𝚊𝚗𝚍 𝚛𝚒𝚖𝚘𝚟྅⚚*
*𝙰𝚍𝚖𝚒𝚗 𝚊𝚗𝚓𝚒𝚢྅⚚*