⚤︎مادر خوانده⚤︎

پارت شش

 

- خب نمیخوای میز و صندلیت رو امتحان کنی؟؟

ابرویی بالا انداخت

÷ یعنی الان میتونم شرکت رو اداره کنم؟؟

- الان که نه ، اما وقتی که هیجده سالت شد میتونی

باشه ای گفت و بعد به سمت میز چوبی رفت و پشتش نشست

÷ میز قشنگیه

لبخندی زدم

- مبارکت باشه

سری تکون داد که بلافاصله گوشیش زنگ زد

خیلی سریع گوشیش رو جواب داد

÷ بله؟؟

÷ الان شرکتم

÷ باشه میام

گوشی رو قطع کرد و بلافاصله از روی صندلی بلند شد

÷ من باید برم

- کجا میخوای بری؟؟

÷ یه جا کار دارم ، زود بر میگردم

اخم محوی کردم

- اما تو باید بهم بگی که کجا کار داری

÷ مجبورم بهت بگم؟؟

به چشماش نگاه ‌کردم

- تا هیجده سالگیت ، بله مجبوری که بهم بگی کجا میری

پوفی کشید و موهاش رو به هم ریخت

÷ میرم پیش یکی از دوستام ، زود برمیگردم لطفا دیگه سوال نپرس

و بعد سرش رو انداخت پایین و از دفتر خارج شد

زبونم رو به لپم فشار میدادم و به بالا نگاه میکردم تا جلوی‌ گریم رو بگیرم

من‌ اونو اوردم تا شرکت رو ببینه اما بعد از ربع ساعت رفت!؟

حتی نگفت میره پیش کدوم دوستش

نفس عمیقی کشیدم و رفتم و پشت میز نشستم که بلافاصله در دفتر زده شد

- بیا تو

منشی کیم وارد اتاق شد

+ خانم ، امروز کار زیادی نداریم ، اگر میخواید میتونید برید

از پشت میز بلند شدم تشکری کردم

- ببخشید خانم کیم میدونید که این مدت خیلی درگیرم

با لبخند سری به معنای تایید تکون داد که از روی مبل کیف دستی کوچیکم رو برداشتم و از دفتر بیرون زدم

خانم‌ کیم منشی بیست ساله ی شرکت و دوست صمیمی مادرم هست

به خاطر اینکه هیجده سالم هست هنوز خیلی از اصول شرکت داری رو نمیدونم ، برای همین خانم کیم خیلی توی کارا بهم کمک میکرد

من به اون خیلی مدیونم

از سرکت خارج شدم و به سمت پارکینگ رفتم

در ماشین رو باز کردم و توی ماشین نشستم که بلافاصله صدای گوشیم بلند شد

ابرویی بالا انداختم

و گوشیم رو از توی کیفم بیرون اوردم

کیوشا بود

- بله

- یه عکس؟؟

- باشه نگاهش میکنم ، چرا انقدر هولی؟؟

- باشه ، باشه داد نزن الان نگاه میکنم

گوشی رو قطع کردم و بلافاصله نتم رو روشن کردم و وارد واتساپ شدم و پیام تصویری که کیوشا واسم فرستاده بود رو باز کردم

لبخند عصبی زدم و روی عکس زوم کردم

این تهیونگه که پیش دیاناست؟؟

مگر نگفت میره پیش دوستش؟؟

نکنه منظورش از دوست ........

گوشی رو روی صندلی بقلیم پرت کردم و سرم رو روی فرمون گذاشتم

لعنتی ، لعنتی ، دختره ی هوس باز

تو چطور میتونی هر روز با یه نفر باشی هرزه؟؟

سرم رو از روی فرمون بلند کردم

مطمعنم اگر الان میرفتم پیششون دیانا رو میکشتم پس بس خیالش شدم و به سمت خونه حرکت کردم

تمام توانم رو استفاده کردم تا جلوی گریم رو بگیرم

من نباید گریه کنم ، همه چیز درست‌ میشه همه چیز درست میشه

.

.

.

.......... از زبان تهیونگ ...........

بعد از اینکه قرارم با دیانا تمام شد به خونه برگشتم

به محض ورودم مثل همیشه پیشخدمت خونه جلو اومد و کتم رو گرفت

÷ خانم انا کجاست؟؟

سرش رو بالا اورد و حالت تعجب و ناراحتی نگاهم کرد

+ یعنی با شما نیست؟؟

ابرویی بالا انداختم

÷ نه ، صبح از هم جدا شدیم

چهرش نگران تر شد و بعد تعظیمی کرد و با سرعت به سمت تلفن رفت و شروع به گرفتن شماره ای کرد

÷ به کی زنگ میزنی؟؟

+ به خانم زنگ میزنم

چشمام رو توی حدقه چرخوندم

مگر چه اتفاقی ممکنه براش افتاده باشه؟؟

حتما الان رفته گردش

بی خیال به سمت مبل رفتم و روش لم دادم و با گوشیم ور رفتم

کی حوصله ی اون دختر دیوونه رو داره!؟

.

.

.

........ از زبان انا ..........

ماشین رو پارک کردم و ازش پیاده شدم

وارد خونه شدم که خدمتکارم بلافاصله با نگرانی به سمتم اومد

بدون توجه بهش به سمت تهیونگ رفتم که گوشیش رو خاموش کرد و روی سینش گذاشت

سوئیچ رو از کیفم در اوردم‌ و به سمتش پرت کردم که با یه دست‌ گرفتش

- دفعه ی بعد که رفتی سر قرار‌ با ماشین خودت برو ، البته اگر جریمت نکن

و بعد بدون توجه به تهیونگ و خدمتکارم به سمت اتاقم رفتم

خودم رو روس تخت‌پرت کردم و پتو رو تا سر روی خودم‌ کشیدم

تنها کاری الان ارومم میکرد گریه کردن بود

گریه کردن برای خودم ، احساساتم و مشکلات زندگیم

.......................................................................