جیمین در طول رابطع.. 🔐

 

*"ᴊɪᴍɪɴ ᴘᴀʀᴋ "*↬

 

*جــمــیـن در طــول رابـطه ....»*

 

دوست داره ببرتت بیرون و باهم برید سفر

وقتی عصبانی ای برات کیوت بازی در میاره و میبوستت تا اروم شی

عاشق ایس پک کاکائویه اونم وقتی هر دوتان با یک نی میخورین

وقتی تو حموم حوله میخوای حوله ی خودشو بهت میده

خوشش میاد وقتی تا نصف شب  منتظرش میمونی تا از کمپانی برگرده

دوست داره گردنت رو ببوسه 

خیلی بی ملاحظه س و یه بار وقتی پیش مامان و باباش بودید میبوستت و خودشم بعدش خجالت میکشه

همیشه روت غیرتیه و نمی زاره لباسای باز و مجلسی جاهای نامناسب بپوشی 

دوست داره موهاتو خودش شونه بزنه و برات خرگوشی میبنده

چون بایستت جونگکوکه نمیزاره نزدیکش شی و وقتی میرین پیش پسرا کلی بین پسرا میبوستت و تو هم از خجالت اب

میشی

اکثران با هم میرید پارک و باشگاه ورزشی

از اینکه شب بهش لگد میزنی خوشش میاد

وقتی تو ماشین خواب میبره خیلی اروم رانندگی میکنه تا برسید

 

 

 

*𖠗 ☁ ˖ ་ 𖦆𝖢𝖺𝗇 𝗒𝗈𝗎 𝐤𝐢𝐬𝐬 𝗆𝖾 𝗆𝗈𝗋𝖾?*

    *𝖶𝖾'𝗋𝖾 𝗌𝗈 𝐲𝐨𝐮𝐧𝐠, 𝖻𝗈𝗒*

             *𝖶𝖾 𝖺𝗂𝗇'𝗍 𝗀𝗈𝗍 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇' 𝗍𝗈 𝐥𝐨𝐬𝐞*

 

 

*‹ ─────•⋅ 𐚤 ⋅•───── ›*

*▾ — #𝗔𝗟𝗧𝗔 ‟ #𝗡𝗔𝗭𝗔𝗡𝗜𝗡 *

*‹ ─────•⋅ 𐚤 ⋅•───── ›*

       *〈 𝑷𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆 𝒔𝒖𝒏𝒔𝒆𝒕 〉*

وانشات جین🌙🍃

 

جین روی تختش دراز کشیده بود در حال ور رفتن با مبایلش بود کله بدنشو به رخ کشیده بود

باهم دعوا کرده بودین دلت براش تنگ شده بود

غرورت اجازه نمیداد بری پیشش بهش بگی دلم برات تنگ شده

رفتی دم یخچال یکم شربت برای خودت درست کردی سمت اتاقت رفتی لپ تابتو باز کردی تا فیلم تماشا کنی 

وسطای فیلم رسیده بود نمیدونستی جاهای اسمات داره 

آب میوت از دهنت ریخت بیرون تک سرفه ای کردی از فیلم خارج شدی 

دیگه کم کم نبض پوسیتو حس میکردی تو ذهنت همش جین بود 

از روی تختت بلند شدی که جین روبه روی در اتاقت بود

با چشمای تحریک شدت بهش نگاه کردی 

_داشتی پورن میدیدی؟ 

+نه من میخواستم فیلم ببینم ولی نمیدونستم اسماتم داره

جین بدون هیچ حرف از کنارت رد شد رفت سمت آشپز خونه

همش زول زده بودی به دیکش نبضت بیشتر شده بود دیگه تو فکرت رسیده بود خودتو ارضا کنی

_چرا اونجوری به پایینم زول زدی؟ 

چیزی نگفتی که سمتت اومد 

آب دهنتو قورت دادی 

+جین م..ن

_میدونم تحریک شدی از قیافت معلومه

+فایده ای نداره خودم باید دست به کار بشم

جین دستتو گرفت تو بغل خودش کشوند

_درسته که باهم قهر کردیم ولی این عملیاتو نمیزارم تنهایی انجام بدی

شروع کرد به بوسیدن لبات تا اتاق بردت 

دم گوشت زمزمه کرد

_قول میدم تا بعد از تموم شدن ناله هات باهات آشتی کنم! 

 

[#Admin Rozhi🍰🫐"]

 

[#smut🍰🫐"]

 

_____🍰🫐______

🍓✨ 

وانشات جیهوپ

 

هاعی...

وانشات هوبی

دختر پصری صو برو ادامع

ادامه نوشته

وانشات اسمات جیمین

وانشات اسمات جیمین:-✨🐉

باجنبه بپر ادامع✨🐉

ادامه نوشته

وانشات هوپی💧

  

*๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑✨🌶️*

```j-hop```

 

 

با عصبانیت و قدم های کوتاه که به سختی برداشته میشدن ، وارد اتاق شد و درو محکم به هم کوبید

در رو قفل کرد و آروم روی کاناپه ی گوشه ی اتاق نشست..

عصبی نفس میکشید که باعث شد شکمش کمی درد بگیره..دسته ی کاناپه رو فشار داد و نفس های عمیق میکشید تا حالش بهتر بشه

پشت در هوسوکی ایستاده که با تعجب به رفتارای یهوییه ا/ت فکر میکنه

آروم چند تقه به در زد

-ا/ت؟..چیزی شده؟

هیچ جوابی نشنید و این یعنی از موضوعی حسابی پره

-باتوعما..میگم بگو چیشده؟

صدای آرومش رو میشنید ولی نمیتونست بفهمه چی میگه

-خانومی..مگه من با شما نیستم؟

+برو گمشو حوصلتو ندارم

با چشمای گشاد و گیج نگاهی به در بسته انداخت

-اخه چرا؟ مگه چیکار کردم؟ خو حرف بزن منم بفهمم..

+اوللل که با اون دکتره هی لاسسس میزنیییی..دوممم اینکههه همش به فکررر بچه ایییی

-یاااا من کجا با دکتر لاس زدممم

از کاناپه بلند شد و ادا درآورد

+اوه خانوم دکتر امروز خیلی شاداب ترین..حال کوچولومون خوبه؟ بخاطر شماست که بچمون سالمه...یعنی وقتی به دنیا بیاد شمارو به یاد میاره؟ ور ور ورررر هی زر زر زرررررررر

لباشو محکم بهم فشار میداد تا صدای خندش بلند شه که یه وقت عصبانیت ا/ت بیشتر شه

-یاا مسخره اون زن پنجاه سالشه..همسن مامانمه

+هرچییی و هستتت..مهم اینه جنس مونثه

لگدی به در زد که ا/ت از ترس تو جاش پرید

-باز کن این درو

+هوسوک ترسیدممم

تازه فهمید که چیکار کرده و دو دستی درو چسبید

-ببخشید ببخشیددد..لطفا درو باز کن عزیزم

پشت چشمی نازک کرد و قفل درو باز کرد

دوباره رو کاناپه نشست و پاهاشو روش دراز کرد

هوسوک با نگرانی خودش رو به ا/ت رسوند و موهاش رو نوازش کرد

-خیلی ترسیدی؟ هوم؟

سرش رو عقب برد: خوبم

-یاا بس کن دیگ..لوس نشو

+نمیخوام

روی زمین کنار پاش نشست و سرشو رو پاهای ا/ت گذاشت

-چیکار کنم ک دیگ قهر نباشی؟

+وقتی من قهرم با هیچ روشی نمیتونی راضیم کنی ک آشتی کنم

متفکر لباشو بیرون داد

-حتی اگه لواشک بخرم؟

با حرف هوسوک ، با حرص ضربه ای به سرش زد

+دفعه آخرت باشه دست رو نقطه ضعف من میذاریاااا

خنده ی بلندی کرد و دست ا/ت رو گرفت

-خو تحمل ندارم باهام قهر باشی..بعدشم میترسم چشمات چپ شه

+یعنی چی؟

-اخه وقتی قهری فقط چشم غره میری

دستشو بلند کرد تا دوباره بزنتش ولی هوسوک محکم دستاشو نگه داشته بود

+دستمووو ولل کنن..ولل کننن..ول کن بهت میگم چپ چیههه..

-عشقم خونسردیتو حفظ کن..شوخی کردم..بخدا هنوز جای کتکای قبلیت درد میکنه

+اهوممم حقته..

بوسه ایی پشت دست ا/ت گذاشت

-باشه..حقمه ولی نکن چون دستای خوشگلت درد میگیره

-لطف بزرگی میکنین شاهزاده ی هفت دریا

تابی به گردنش داد: پامو ببوس

و بعد دوتایی باهم خندیدن..

ولی ا/ت وسط خندیدن یاد چیزی افتاد که دوباره حالش رو دگرگون کرد..

با ناراحتی به ی گوشه خیره شد...

تکونی به دست ا/ت داد

-چیشده؟ باز رفتی ک تو فکر

+یه چیزی بپرسم هوسوک؟

کمی اون پا و این پا کرد 

با حرف ا/ت ، چشماش به حدی گشاد شد که دیگ چشماش داشت از حدقه درمیومد و بعدش تک خنده ایی با بهت کرد

دستشو رو شکم برآمده ی ا/ت گذاشت

+واخعنی؟

لبخند نرمی زد: اهوم واخعنی..

-جانم

از جاش بلند شد..خوب میدونست هوسوک رو این چیزا خیلی خیلی حساسه

-باشه باشه..لطفا تو خونه بالا نیار ا/ت..بخاطر اینکه بد ویاری هر گوشه ی خونه یه سطل زبانه گذاشتم که راحت هر جا حالت بد شد توشون بالا بیاری

میدونست الان ا/ت لج داره و هرچیزی ک هوسوک بدش میادو میگه برای همین بحثو ادامه نداد

یه حوله از تو کجد برداشت و به طرف حموم رفت که ا/ت هم باهاش راه افتاد

-میدونم نیاز داری..منم دارم ولی تاریخ زایمانت نزدیکه برای بچه خوب نیست

اخم وحشتناکی کرد و محکم پای هوسوک رو لگد زد

+بیشعوورر کی خواست واسه اون بیاددد؟ میخوام خودم بشورمت ک کمتر بو سگ مرده بدی

-آی..آخخ..وایی.. میگن زنا تو حاملگی نحیف میشن تورا اینقد قوی شدی؟

هوسوک رو داخل حموم هل داد

چند قطره آب تو صورتش پاچید

و دوباره مشغول کیسه کشیدنش شد

+چرا بوده

+تمرکزمو بهم نریز..

کیسه رو کف حموم انداخت و شامپو رو ، روی سر هوسوک خالی کرد

-همین کارارو میکنی ک مصرف شامپومون از مصرف گازمون بیشتره

قشنگ موهاشو چنگ میزد و هی گردنشو عقب جلو میکرد

-آییی ا/تتتتتت

+چیهه چیشدد

کاسه رو از زمین برداشت و توش آب ریخت و تو صورت هوسوک خالی کرد

به زور لای چشماشو باز کرد و به صورت خندون ا/ت خیره شد

+چشمات قرمز شده

از جاش بلند شد

و بعد از حموم بیرون رفت

کمرش درد میکرد و شکمش دیگ درحال ترکیدن بود و فکر میکرد قبل از اینکه بچه بیاد بیرون ، خودش منفجر میشه

لباسای هوسوک روی زمین افتاده بود..به سختی خم شد تا بگیرتشون که همون لحظه درد زیادی رو دلش حس کرد

جوری که حتی نمیتونست نفس بکشه

+هوسوکاااااااا

جلوی آینه مشغول خشک کردن موهاش بود که با صدای جیغ ا/ت ، برای یه لحظه قلبش لرزید

با ترس و عجله از حموم بیرون زد و با ا/ت روبه رو شد که بی حال رو زمین افتاده و شکمش رو داره

با یه دست فرمون رو داشت و دست دیگرش تو مشتای پردرد ا/ت بود..

صورتش عرق کرده بود و داشت بیهوش میشد

سرعتش رو بیشتر کرد و نگاهش هی بین جاده و ا/ت در گردش بود

بعد از چندمین صدای نامجون تو ماشین پیچید

~باشه باشه زود خودمو میرسونم

-صبر کن خانومی..یکم طاقت بیار ، الان میرسیمم

=======================

توی راهرو راه میرفت و از استرس پوست لباشو میکند...سروصدای زیادی تو راهرو پیچید که فهمید پسرا اومدن

جیمین جلو رفت و هوسوک رو بغل کرد

*یا هیونگ اینقدر ناراحت نباش..چیزی نمیشه ، فقط یه زایمان سادست..بیهوشش میکنن ، چیزی نمیفهمه

جین با حرف تهیونگ بلند زد زیر خنده که نگاه پرستارا روش ثابت شد

با خجالت پشت یونگی قایم شد..

~نگران نباش هوسوک..باید خوشحال باشی که دخترت داره به دنیا میاد..مگه همش منتظر این نبودی؟

-بودم..ولی ، نگران ا/تم..کابوس شباش شده بود این زایمان کوفتی..جاش نیستم و نمیفهمم چه دردی میکشه ولی درد کشیدنش نابودم میکنه

*هیونگ ...هرچقدرم درد بکشه بازم براش مهم نی..چون برای بچشه این درد..و خب براش لذتبخشه

با کلکل های تهیونگ و جیمین خندید 

نیم ساعت بعد.....

-ممنونم

اول از همه متوجه ی فرشته ی کوچوله ایی شدن که تو بغل پرستار بود

فکرشم نمیکرد که یه بچه بتونه اینقدر کوچیک باشه

همشون دور هم جمع شده بودن و با خوشحالی بهش نگاه میکردن

بیهوش روی تخت افتاده بود..پیشونیشو آروم بوسید و به صورت غرق خوابش خیره شد

دستشو بالا گرفت و لبخند خرگوشی ایی زد

نفر بعدی یونگی بود ک دستشو بالا برد: منم افتخار میدم و بهش فحش یاد میدم

با حرف یونگی خندید و سری تکون داد

با این حرف هوسوک ، همه دستشونو و جین هم پاشو پایین آورد و به درو دیوار خیره شدن

باهم زدن زیره خنده و دوباره محو اون فرشته کوچولو شدن

======================

 

*♆๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑♆*

 

*𝚜𝚔𝚒 𝚗𝚘 𝚊𝚗𝚍 𝚛𝚒𝚖𝚘𝚟྅⚚*

*𝙰𝚍𝚖𝚒𝚗 𝚊𝚗𝚓𝚒𝚢྅⚚*

وانشات کوکی🥢✨

𝙗𝙮 :𝙥𝙖𝙧𝙞𝙨𝙖

*نویسنده : کاراموز اتحاد چنل*

 

صبح مثل همیشه بیدارشد یکم زودتر ب هر حال باید میرفت سرکار نمیشه گف کارش رو دوس نداره ولی خب هر کاری سختی خودش رو داره. 

 

داشت ب صورتش نگاه میکرد همیشه سعی میکرد زود بیدار شه تا بتونه قیافه ی غرق ارامش دوس پسرش رو ببینه. دماغی کوچک متناسب با صورتش لبی کشیده ، گوشتی و صورتی، چشم هایی بادومی موهای مشکی پایین تر رف پوستی سفید کم کم داش منحرف میشد و فکر هایی میکرد 

_(تو دلش) خو مگ چیه کل دنیا درباره ی جونگ کوک فکر های کثیف میکردن چرا من انجامش ندم چون دوس پسرم هس مسخرس

چشماش رو بست سعی کرد ب خوابه ولی نتونست پس بلند شد مثل همیشه ی پیراهن اور سایز سفید رو از لباسای جونگ کوک برداش ، یاد اولین باری ک لباسای اونو پوشید اوفتاد. 

(بعد اولین رابطشون چون لباسی تو خونه ی کوک نداش اونو پوشیده بود اولش کوک بهش نداد ولی وقتی اون رف حموم از کمدش برداشت وقتی اونو دید قیافش شبیه منگل ها شده بود) 

با یاد اون خاطره لبخند زد. رفت و پرده رو کشید جونگ کوک تا اون لحظه ب سمت پنجره بود ولی اون پرده رو کشید روشو برگردوند خنده ای کرد و پرید رو تخت اونقدر بالا پایین کرد تا کوک صداش دراومد.

کوک=یااااااااا بسه چته اوله صبح بزار بخوابم

_بلند شو دیر میشه بدووووو

خب معلومه بلند نمیشه مستر پس رفت و روش نشست و همینجوری بوسش کرد تا کوک بغلش کرد 

کوک_یا بازم لباس من

_(لب و لوچش رو اویزون کرد) بهم نمی یاد الان درش میارم

تا رفت از روش بلند بشه کوک اونو انداخت رو تخت روش خیمه زد

کوک=من همچین حرفی زدم

_اما معنی اونو میداد 

کوک=ببخش 

_هوم باش حالا از روم بلند میشی میری دست و صورتت رو میشوری و میای صبحونه

کوک گونه ی دختر زندگیش رو بوسید و از روش بلند شد

کوک=فکر نکن از دسم در رفتی 

_هرهرهرهر خندیدم اقای بامزه

کوک=من اقای بامزه نیسم من فانی مستر هسم

_خوبه حداقل دو کلمه اینگلیسی بلدی

کوک=هی هی هی اروم تر وایسا ما هم بیایم

_باش برو دیگ

کوک=اوک

رف پایین ی 20 دقیقه میشد کوک بالا بود اونم پنکیک مخصوصش رو پخته بود میخواست بره بالا ک یکی دسش رو دور کمرش انداخت

_ایییییییی خیلی بدی بدددددد ترسیدم چته دیوانه ی زنجیره ای

کوک=مثلا خواستم عاشقانه باش تازه ب من چ تو ترسو هسی

_ببخشید زد حال زدم

دست کوک گرف گذاشت رو کمرش گذاشت تو چشماش نگاه کرد کوتاه بوسید ی بوس سطحی ولی انگار جونگ کوک راضی نبود شروع کرد ب عمیق بوسیدن لب دختر مورد علاقش لبش طعم نوتلا می داد ب بل هم مک میزدن صدای لبشون اونقدر بلند بود ک قطعا تو کل خونه ب اون بزرگی اکو میشد وحشیانه همو میبوسیدن انگار اخرین بار باشه کوک زبونشو داخل دهن دختره کرد دختره نذاش کوک دهنش رو بچشه زبون کوک رو بین دو دهنش گرفت و مکید کوک دلش طمع دهنش رو میخواس شاید دیشب طعمش رو چشیده باشه اما الان بیشتر میخواس لب دخترک رو گاز زد و دختر لبش از روی زبون کوک کنار رفت و ی ناله کرد کوک فرصت رو غنیمت شمرد رو رفت کل اون حفره ی خیس شکلاتی رو چشید تا زره ی اخر نفسشون همو بوسیدن وقتی دیگ تموم شد پیشونیشون رو بهم چسبوندن

کوک=تا ب حال اشپز خونه ی خونمون رو امتحان کردیم

با خجالت خندید و گف_ن ولی داخل اشپز خونه ی خوابگاه شما انجامش دادیم قطعا جین اگ بفهمه هردومون رو جر میده

کوک=کی گفته قراره بفهمه حالا ک امتحان نکردیم بزار ی نوع جدید انجامش بدین نظرت

_خب خوبه ولی صبحونه چی

کوک=اگ بگم میخوام صبحونه هم موقع انجام دادنش بخوریم چی قبوله

_چ جوری میدونی تو کلی شکل الان تو ذهنته مطمئنم

کوک=شروع میکنیم خانم جئون بفرمایید بالای میز

خنده ب خجلی کرد رف رو میز و دراز کشید_بفرمایید اقای جئون جونگ کوک من کاملا در اختیار شما هستم

بازم بوسه ی صدا داری شروع کردند کوک پیراهن مردونه رو از تن دختر دراورد و اونم تنهاشلوار کوک رو دستش رو روی پوسی دختر کشید و ماساژ داد دختر از لذت دم صبحی نتونست ن جواب بوسه ی کوک رو بده ن ناله کنه کوک بعد مالش انگشت وسطش رو کرد داخل دختر در همین حین بوسه رو قطع کرد تا صدای بهشتی دختر رو بشنوه دختر تا حد توانش ناله میکرد خیس بود خیس تر شده بود ب همین ترتیب انگشتاش رو تکون داد و جایی برای خودش باز کرد اونقدر عمیق نمی زد تا دختر حتی ب حس خالی شد برسه چون نقشه یی برای دختر مورد علاقش داش دستش رو از داخل دختر ورداش و رفت و دم گوشش جوری حرف زد تا دختر هم مورمورش بشه هم بلرزه موفق هم شد

کوک=لعنتی فاکی ی چیزی بگو چرااا چرااااا انقدر تنگ و داغی چرا باید با هر بار دیدیت دلم بخوادت دلم میخواد حل شم داخت حتی با کردنت هم بازم کمه برام چرا 

دختر با درد زیر شکمش خندید و گف_ب من چ خب دست خودم بود کاری میکردم گشاد بمونیم خنک خوبه

خندید تو چشماش نگاه کرد

کوک=ن همین خوبه البته نیازی ب اینا هم نیس همین ک هسی عالی هس نیازی ب رابطه هم نی ولی وقتی ناله بهشتیت رو میشنوم نمی تونم تحمل کنم

از بغل سر دختر نوتلا رو برداش با انگشتش روی پایین تنه ی دختر کشید دختر از سرما و لذتش لرزید کوک بدون اینکه ارتباط چشماش رو با صورت دختره قطع کنه سرش رو لای پای دختر برد اولین مک و محکمترین مکش زندگیش رو ب پوسی دختر زد دختر از لذتش کمرش رو تا حد امکان بالا داد ناله ی از ته حنجرش کشید کوک با لیسیدن کل نوتلا رو پاک کرد ایندفعه شلوارش رو دراورد رو دیکش نوتلا ریخت و با اون روی پوسی دختر کشید ایندفعه هر دو با هم ناله کردن کوک بازم با تمام لیسید و مکید تا اینکه دختر کام کرد اونو همراه نوتلای باقی مونده خورد ایندفعه مربای البالو ک مربای موردعلاقه ی هردوشون بود رو برداش ریخت روی بدن دختر و شروع ب لیسیدن و مکیدن سینه و نوک سینه ی دختر و کلش رو پاک کرد رف سراغ لبش و اونو مکید و زبون زد میخواست دیکش رو داخل دختر بکنه ک دختر اجازه نداد بوسه رو قطع کرد و پرسید

کوک=چی شده اگ نمی خوای ادامه نمیدیم

خندید گف_ ن مگ تو صبحونه نخوردی گشنمه 

و ب دیک کوک اشاره کرد دختر اجازه حرف بزن ب کوک رو نداد روی دیکش دست کشید محکم فشارد داد کوک ناله ی غلیظی کرد و سرش رو روی سینه دختر گذاشت دختر هم از شل شدن کوک استفاده کرد و اون ب بجای خودش رو میز گذاشت عسل رو ورداشت روی نوک سینه های سرخ کوک ریخت همونایی ک ب خاطرش کلی فکر کثیف از کوک کرده بود البته این کثیف تر و لذت بخش تر بود شروع ب گاز گرفتن مکیدن کرد رفت سراغ نوتلا ازش میخواست مثل کوک از نوتلا شیرین و شکلاتی استفاده کنه با این تفاوت ک دیک کوک رو کرد داخل شیشه و شروع ب تکون دادن سرش کرد کوک از لذت سردی نوتلا داغی دهن فاکی دختر دیک نمی تونست ناله کنه حنجرش گرفته بود اون دختر میتونست فقط با ی حرکت اونو برای سکس و پرشدن دیکش اماده کنه و جوری بهش لذت فراموش نشدنیی رو بده نزدیک خالی شدنش بود و باینکه داشت خفه میشد سعی کرد بیشترین لذت رو بده تموم شد بلاخره کامش رو قورت داد هردو نفس میزدن و خسته بودن ولی هنوز بقیه کار مونده بود باید با هم یکی میشدن پس کوک جاشون رو عوض کرد و روی دختر خیمه زد ب اندازه کافی گشاد شده بود چون میدونس دختر ازش میخواد سریع تر داخلش بکنه تا کم کم درد رو حس نکنه یک دفعه حس کنه البته حق با اون بود با ی حرکت داخل دختر شد دختر با رابطه ی های هروزه بازم تنگ بود و برای کوک جدید دختر جیغی از درد وحشتناک پایین تنش ک تا زیر شکمش میرسید کشید و کوک ناله فاکی از لذت تنگی و داغی اون سوراخ لعنتی کرد با اینک میخواست اونقدر داخل دختر بکوبه ولی دختر مهم تر بود زیر دلش ماساژ داد اشک دختر مثل رود جاری شد نمی تونست هر چیزی رو میتونست تحمل کنه ولی گریه و دردی ک خودش ب عشقش داد حتی اگه ی ثانیه هم باشه قلبش درد میگیره خواست درش بیاره ک دختر گریش کمتر شد و پاهاش رو محکم دور کمر کوک گره زد 

_همیشه همینه درد ولی لذت هم داره پس انقدر خودت رو سرزنش نکن

قطره اشکی از چشم کوک روی گونه دختر افتاد

کوک=نمی تونم هققققق ببخشید

_واقعا اگ ب خاطر تو باشه جون من برات میدم بدون پشیمونی پس گریه نکن همونطور ک تو از گریه و درد من ناراحت میشی منم همین من از درد قلبت و گریه ناراحت میشم

کوک سرش رو تکون داد و اشکش رو پاک کرد خودش رو داخل دختر کوبید و با ناله ی دختر مواجه شد البته حق داش از رابطه های زیادی با هم داشتن معلومه نقطه ی لذت دخترک رو میدونست کوبید و کوبید و با هر کوبیدن ناله ی بهشتی دختر و ناله ی فاکی کوک در میومد اخرین دقایق حس کردن پسر داخلش بود پس کمی خودش رو بلند کرد و دم گوشش گف 

_میخوام تا ته داخلم فرو برین میخوام اون دیک کینک سایزت تا ته داخلم باشه

کوک سر دختر رو گرف بوسید و همنجوری ک دختر گفت تا ته وارد کرد جوری ک توپک هاشم داخل سوراخ دختر فرو رفت با همون ضربه ی اول دختر کام کرد و کوک با چند ضربه ی عمیق کام کرد با تمام خستگی ک داشت خودش رو از داخل دختر بیرون کشید و بغل دختر اوفتاد بغلش کرد بدون هیچ حرفی از خستگی شدید بازم خوابیدن شاید اگ چند ساعت دیگ بلند بشن بفهمن چی کار کردن و ب میس کال هاشون جواب بدن شایدم همون اول با هم دوش عاشقانه بگیرن و تلافی حرف هایی عاشقانه ای ک نتونستن ب هم بزنن رو بهم بگن

 

 

 

وانشات کوک

𝙗𝙮 :𝙝𝙤𝙣

*نویسنده : کاراموز اتحاد چنل*

____________________________

سمت دختر رفتو موهاشو توی دستش گرفت 

_*کجا میری کوچولو*

+باهام چیکار داری ولم کن

پسر عصبی بنظر میرسید چشم غره ای به دختر قد کوتاه جلوش گرفت 

_*چرا همتون اینجوری رفتار میکنین تهش که قراره بمیرین فرقی نداره الان بمیری یا دوسال دیگ*

با این حرف دختر زانو زدو سرشو پایین انداخت شروع به گریه کرد

+ازم چی میخای هر چی میخایو بهت میدم 

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و دوباره نگاه دختر کرد 

_*ببین بچه خیلی تایم ندارم فقط دوساعت میتونم اینجا باشم*

دست دخترو گرفتو کشید سمت خودش 

_*سایزتو دوست دارم*

دختر نگاهای معصومی داشت ولی اینا تاثیری روی جانگکوک قاتل روانی تازه وارد نداشت

بالای لباسش رو گرفتو از بالا تا پایینش رو پاره کرد لب پایینش رو گاز گرفتو با دقت به دختر نگاه کرد 

+تو کی هستی چرا با من اینکارو میکنی؟

کمربندشو باز کردو دستای ناتوان دخترو به دسته های مبل بست و شلوارشو از پاهاش در اورد تفنگش رو برداشتو خشابشو کشید به بالای سرش شلیک کرد این باعث شد دختر ساکت بشه انگشتش رو به سر تفنگش زد سر تفنگ بخاطر گلوله ای که شلیک کرده بود داغ تر از چیزی بود که تصورشو میکرد

_*اینو دوس داری*

با خنده های بلند جانگکوک اشک توی چشمای دختر جمع شد معلوم نبود چه اتفاقی داره میوفته این پسر چطوری تونسته بیاد توی خونشون 

پسر تفنگشو به پوسی دختر زد دختر ناله ای بلندی از درد کشید

جانگکوک بدون توجه به داد های دختر تفنگش رو وارد دختر کرد سریع تکونشون داد 

+بس کن ازت خاهش میکنم 

جانگکوک سرش رو کج کردو نگاه دختر کرد 

_*بیا یه کاری کنیم*

خشاب رو کشید 

_*از الان اگ حرفی بزنی بیچاره شدی*

جانگ کوک دستکش های چرمش رو پوشید و به اشپز خونه رفت دستش رو روی کابینت ها کشید چاقوی تیزی برداشت چرخید نگاه دختر کرد

_*دالی!*

قدم جانگکوک وحشت به دل دختر مینداخت اما هیچ حرف و ریکشنی نشون نمیداد

چاقو رو اروم روی بدن سفید دختر کشید لبخندی زد و صورتش رو نزدیک صورت دختر اورد

_*میخام یه یادگاری روت بجا بزارم*

چاقو رو فشار داد و کلمه"jk"رو روی پوستش حک کرد 

داد های دختر اتاق رو پر کرده بود

تفنگ رو بیرون کشید دختر دادی از درد زد 

_*فقط نیم ساعت وقت داری بهم بگو بات چیکار کنم*

دختر جیغ بلندی زد و درخاست کمک کرد

+لطفن کمکم کنین کککممممک...

پسر یه گلوله توی سر دختر خالی کرد و این شروع قتل هایی بودن که روز به روز توی شهر بیشتر میشدن

_____________________

🖋ℌ𝒖𝒏

وانشات نامی✨🎼

Name : Good girl 

 

Couple : Namjoon & Y/n 

 

Ganer : Smut 

 

Write : Namkyu 

 

┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈❅Scenario❅

 

_٬بهت گفتم که حق نداری به بار بیای! چرا بهم گوش نکردی بیبی گرل؟

نامجون با صدای بمش زمزمه کرد و همزمان دستش رو به لباس دختر مقابلش رسوند.

اصلا به نظر نمیرسید که دختر از کارش پشیمون باشه چون اون فقط توجه ددیش رو میخواست و حاضر بود به خاطرش هر کاری بکنه.

 

-بگو که دوباره انجامش نمیدی بیبی گرل!

 

دست هاش به آرومی شلوار جین دختر رو به پایین هل دادن و چنگ وحشیانه‌ای به باسنش زد. صدای ناله‌ش رو شنید ولی جوابی که میخواست رو نگرفته بود. ʿ

 

+ اگه بهم بی توجهی کنی تا ابد انجامش میدم و به حرفت گوش نمیدم. 

دختر از بین دندون هاش غرید و سعی کرد دستش رو از طناب ها آزاد کنه ولی نیشخند نامجون بهش فهموند که امکان نداره. دست های مرد مقابلش از لباس زیرش رد شد و به عضوش رسید. 

 

- پس باید مثل قبلا بهت بفهمونم که باید دختر خوب ددی باشی؟ نه؟ توهم همینو میخواستی درست میگم بیبی گرل؟!

 

نامجون بدون هیچ اطلاعی انگشتش رو واردش کرد و شروع به تکون دادن کرد 

با وارد شدن انگشت نامجون دختر ناله ریزی کرد....

+عاح.......

_حالا زوده واسه ناله کردن بیبی گرل ددی هنوز کارشو شروع نکرده!  

 

┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈❅

#Scenario |#Namjoon |#Namkyu

وانشات جیمین

 

𝕵𝖎𝖒𝖎𝖓&𝖓𝖎𝖗𝖆

𝕾𝖈𝖍𝖔𝖔𝖑

𝖂𝖗𝖎𝖙𝖙𝖊𝖓 𝖇𝖞 𝕲𝖔𝕲𝖔

𝕻𝖚𝖗𝖕𝖑𝖊 𝖘𝖚𝖓 𝖘𝖊𝖙(𝖔𝖓 🍷𝖂𝖍𝖆𝖙𝖘𝕬𝖕𝖕)

 ╰╮✾╭╯✯╰╮✾╭╯

فقط دلش میخواست اون امتحان کوفتی زودتر تموم بشه!

سرش رو بالا اورد و به ساعت کهنه ای ک بالای تخته کلاس قرار داشت نگاه کرد.

فقط دو دقیقه!

با خودکار ابی شفافش روی میز ضرب گرفت و مدام رو رگه های چوب میز نقش پیاده میکرد.

خودکارو بین انگشت اشاره و وسطش جا ب جا کرد و دستشو سمت شقیقه هاش برد.

برای آروم کردن اعصابش اروم ماساژ داد و چین کوچیکی به بینیش داد.

خیلی نگران حال جیمین بود.

میشه گفت نیرا هم باعث حال بد جیمین شده بود چون مجبورش کرد زیر بارون باهم قدم بزنن و همین باعث سرما خوردن اون شده بود...

زیر لب غورید که آوای دل خراش زنگ اتمام ب صدا در اومد

از شدت پا شدنش صدای تق بلندی که اعتراظ چوب و پیچ های صندلیش رو نشون میداد بلند شد و نگاه بچه ها سمتش زوم شد

برگه امتحانیش رو روی قفسه سینش فشار داد و قسمتی از برگه رو لای دستش مچاله کرد.

گوشه لبش رو گزید و معذرت خواهی ارومی زیر لب گفت. 

از بین جمعیت رد شد و ازمونش رو تحویل داد.

دست خالی از دبیرستان زد بیرون و سر خیابون وایساد.

نگاهش رو مضطرب ب اطراف چرخوند تا شاید تاکسی برای رفتن به خونه جیمین پیدا کنه...ولی،خبری از ماشین نبود

موچ دستشو بالا اورد و نگاه ساعت موچیش کرد.

همین الانشم وقتو به اندازه کافی از دست داده بود و نمیتونست بیشتر از این دیر کنه!

راهشو کج کرد و شروع ب دوییدن کرد.

گاهی به اجسامی مثل تیرِ برغ ، تابلو های رانندگی و سطل اشغال ها برخورد میکرد و میتونست حدس بزنه وضع یونیفرمش چقدر داغون شده!.

بلاخره ب خونه جیمین رسید و اخرین نفس های خستگیش رو سرف فشار دادن زنگ در کرد..

روی زانو هاش خم شد و سعی در منظم کردن نفس هاش داشت.

چِکه عرقی از روی پیشونیش روی زمین افتاد.

کف پاهاش تیر میکشید و گلوش خشک مثل بیابون بود.

وقتی در باز شد نگاهش رو بالا کشید و پرید تو خونه

جیمین با تعجب به نیرا خیره شد 

+حالت خوبه؟...امتحانت چطور بود؟

نیرا ب زور اب دهنش رو قورت داد و با اشاره دستش وقت اضافه برای حرف زدن گرفت

ب سمت اشپز خونه رفت تا گلویی تازه کنه

بعد از خوردن اب یخو زلال لب زد:

_تو با این حالت چرا از تخت بیرون اومدی؟!!

+اومدم تا درو باز بکنم

_عه آهان

+تا اینجا دوییدی؟

_اره ماشین پیدا نکردم

نیرا کمر جیمین رو گرفت و هولش داد سمت اتاق.

_تخت!!

+باشه باشه 

جیمین سمت اتاق رَوونه شد و روی تخت دراز کشید

پتو رو روی خودش کشید

+سردمه

نیرا ب شدت نگران شد و با چشمای گرد گفت:

_سرد؟!! هوا ۳۵ درجس بعد تو سردته؟!!

پتو رو بزور از دست جیمین کشید بیرون و لباس هاش رو کم کرد

میدونست که توی تب حالش خیلی بد میشه پس تلاش کرد هر چه زودتر ازش جلو گیری کنه

یه کاسه اب و دستمال پارچه ای رو گذاشت پایین تخت

پارچه رو آغشته به خنکی توی کاسه کرد و اب اضافیش رو گرفت

با حوصله روی بدن جیمین حرکتش داد و تبش رو اورد پایین

کی فکرشو میکرد دختر پوکر فیسی مثل نیرا ی روزی اینجوری مسیر ب این طولانی رو بدوعه فقط بخاطر جیمین!

وانشات ویکوک

 

" کوکی قهری؟" تهیونگ آروم زمزمه کرد و دستش رو دور کمر پسر کوچک‌تر حلقه کرد.

جوابی نشنید؛ می‌دونست که جانگکوک از دستش ناراحته اما کاش یکی اینو به دیک سفت‌ شده‌اش هم حالی می‌کرد.

هوفی از کلافگی کشید و با لبخند شیطنت آمیزی دستش رو پایین‌تر سر داد اما قبل ازین که دستش به عضو کوک برسه، دست پسر کوچیک‌تر متوقفش کرد:"چیکار داری... عاه، بس کن، تهیونگ." دست تهیونگ رو گرفت و زیر دست خودش قفل کرد تا خیال شیطنت به سرش نزنه اما کی می‌تونه یه ببر هورنی رو از به دست آوردن چیزی که می‌خواد منع کنه؟

دوباره کارش رو تکرار کرد و اینبار جانگکوک از جاش بلند شد و به سمت تهیونگ برگشت.

"بس کن دیگه، ته به خدا اگه تمومش نکنی..." تهیونگ دست‌هاش رو دور گردن جانگکوک حلقه کرد و با یه حرکت پسر کوچک‌تر رو مجبور کرد تا روش خیمه بزنه. "بعدا نازتو می‌کشم، کوک. الان من هورنیم و اگه به فاکم ندی میرم و از یوگیوم هیونگ می‌خوام تا..." حرفش با قرار گرفتن لب‌های پسر کوچیک‌تر روی لب‌هاش نیمه تموم موند. با حرفی که زده بود؛ به احتمال زیاد فردا سر کار لنگ میزد.

༱ #KookV • #NSFW • #Scenario • #Deborah 

▸ ──────⬥────── ◂

ꪶ̈́ ⸢ T.ME/TAEKOOK_AREA ⸥ 𐤀

@⁠⁠⁠⁠⁠ ⁠⁠⁠➪𝙋⃟𝙪𝙧𝙥𝙡𝙚 𝙨𝙪𝙣 𝙨𝙚𝙩༆

وانشات یونگی🔅

 

شوگا داشت اهنگ مینوشت منم رفتم دزدکی تو اتاقش و جلوش نشستم سرش و از تو برگه ها بیرون کشید و گفت 

_ چی میخوای؟ 

+ هیچ حوصلم سر میرفت اومد اذیتت کنم. 

_ مشکل داری؟ 

+ نه

_پس منو ببین

+ خب

_در اون طرفه بچرخ پاشو برو بیرون. 

+ نرم چیکار میکنی؟ 

_ هیچ فقط میزنمت

+ هووووووف ول کن ترو خودا

 

دوباره مشغول نوشتن شد . دستشو از روی کاغذ زدم کنار و چیزی که نوشته بود رو خوندم. 

 

(کنترل ذهنم دستم نیس) 

 

+ عه دستت نیس؟ 

_ این فقط یه اهنگه

+ عه منم فکر میکردم واقعیه. 

 

دوتایی زدیم زیر خنده و صدای خنده بلند ما کل خونه رو گرفته بود

 

_ ههم هه خیلی جوکی 

+ خودت جوکی 

_ مشنگ 

+ عمته

دوباره زدیم زیر خنده و شوگا زد رو میز و بلند شد و گفت:

 

_ حالا میشه بری؟ 

+نه

 

نشست و دست به سرش گرفت و گفت:

 

_ ای خدا این چیه گیر من انداختی. ا/ت یچیزی رو میدونی؟ 

+ چی؟ 

_ من وقتی تورو دیدم جذبت شدم. 

+ میدونم

_ ولی اینجوری نبودی اگه میدونستم اینقدر خنگی عاشقت نمیشدم. 

+بیشعور

 

سرش رو انداخته بود پایین و میخندید گفت:

 

_ عزیزم کار دارم بعد کارم میبرمت بیرون الان نمیشه. 

+ مرسی مرسی مرسیییییی

از اتاقش با خوشحالی زدم بیرون و بعد کلی خندیدم

 

*# 𝒋𝒌𝒕 •-•꒷꒦🥂✨*

*# 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒆𝒔𝒌𝒊 •-•꒷꒦🥂✨*

*# 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆 𝒔𝒖𝒏 𝒔𝒆𝒕 •-• ꒷꒦🥂✨*

 

*𖧧. ─────⋯─────*

  *⋮ (𝚊𝚍/𝚋𝚊𝚛𝚊𝚗)𝚓𝚔𝚝.𝚋𝚝𝚜꒷꒦🥂✨*

وانشات جونگ کوک🎻✨

چند روزی بود ندیده بودیش

از ته دلت شروع کردی به نامه نوشتن براش

 

+کوک من میدونم خیلی ناراحتت کردم 

میدونم کارم اشتباه بود نباید انقدر به اون پسره نزدیک میشدم که باعث بشه ازم جدا بشی 

اون پسره فریبم داده بود الان فهمیدم ازیت کردنت چه حسی دارم 

الان میفهمم تو با ارزش ترین کس زندگیم بودی

الان که تو رفتی دنیا برام بی ارزش شده

لطفا برگرد من اون پسره عوضیو از زندگیم بیرون کردم 

لطفا برگرد قول میدم ازیتت نکنم قول میدم......

 

نامرو توی پاکتش گذاشتی براش فرستادی 

 

کوک بعد از خوندن نامه طوری احساساتی شد که برای هیچکس نشده بود اونم دلتنگت بود ولی از دستت ناراحت بود....

 

بعد از چند ساعت از کوک نامه دریافت کردی که نوشته بود....

 

_دیگه دوری از تو کافیه منم الان ازیتت کردم بعد از کارم میام دنبالت قراره یه شب خیلی خوب برات آماده کنم.....

 

اشکاتو پاک کردی با کلی ذوق خودتو آماده کردی......

 

 

*دیگه بقیش با تصورات خودتون....!*

 

*# 𝒋𝒌𝒕 •-•꒷꒦🥂✨*

*# 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒆𝒔𝒌𝒊 •-•꒷꒦🥂✨*

*# 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆 𝒔𝒖𝒏 𝒔𝒆𝒕 •-• ꒷꒦🥂✨*

 

*𖧧. ─────⋯─────*

  *⋮ (𝚊𝚍/𝚋𝚊𝚛𝚊𝚗)𝚓𝚔𝚝.𝚋𝚝𝚜꒷꒦🥂✨*

وانشات تهیونگ🌪🖤

 

منو تهیونگ چند روزه همدیگه رو ندیده بودیم

چون تهیونگ باید برای آهنگ جدیدی ک با آریانا گرانده میخوند کار میکرد.

از یه طرف خیلی حرصم می گرفت که قراره چند هلته با اون زنه باشه، و از یه ظرف واقعا دلم تنگ شده بود واسش.

ولی دیگه برام مهم نبود اصلا به درک که نیومد.بره آریانا جونش|:

شب ساعت 2:00: صدای باز شدن در رو شنیدم،تهیونگ بود.

از پله ها اومدم پایین و به چهره ی خستش نگاه کردم،با بی توجه دوباره سرم رو برگردوندم و رفتم بالا رو تخت.

تهیونگ: هی آ.ت کجایی..

هیچی بش نگفتم،منتظر بودم خدش بیاد تو اتاق.

صدای پاهاش نزدیک تر میشد و بعد صدای باز شدن در.

خودم رو تو پتو جمع کردم و پتو رو تا سرم کشیدم.

تهیونگ: هعی بیبی،بازم با من قهری؟

آ.ت: ....

تهیونگ: چاگیاااا، خدت می دونی دست من نیست!

آ.ت: میدونی دیر اومدن تو یعنی چی؟

تهیونگ: هوم؟

آ.ت: یعنی اینکه تا ساعت 2:00 خونه آریانا گرانده داشتی تمرین رقص می کردی و باهاش می رقصیدی! حالا متوجه شدی؟

تهیونگ: اخه..

آ.ت: اخه جواب من نیست!

تهیونگ: اهوم متوجه شدم!

ا.ت: حالا گمشو تو حال و رو کاناپه بخاب.

تهیونگ: بیب زور نگو بهم.

حس کردم تهیونگ کنارم رو تخت نشسته،

تهیونگ: چاگیاااا منو ببخش(اروم گفت)

آ.ت: برو بیرون

تهیونگ: من میخام پیش تو باشم بیب!

دستش رو روی گردنم گذاشت و به حرکت دراورد.روم رو به خودش برگردوند.

لبش رو اروم رو لبام گذاشت.

تهیونگ: همکاری کن بیب!

از لجش باهاش همکاری نکردم..

تهیونگ: بیب میخای تنبیه شی؟

آ.ت: الان تو تلبکار شدی؟

تهیونگ: هیششش هیچی نگو!

دوباره لباش رو گذاشت رو لبام و نرم بوسید

مجبور بودم همراهی کنم.

خیلی دلم واسش تنگ شده بود،طعم شور اشکم تو بوسه هامون رو حس کردم.

تهیونگ: بیب گریه کردی؟

ا.ت: هوم

تهیونگ: من که پیشتم!

ا.ت: میخام بیشتر پیش من باشی تا بیش اون زنه.

تهیونگ: اون زنه اسم داره..

آ.ت: خوشم نمیاد اسمش رو بگم مشکلیه؟

تهیونگ: عف خیلی شیطونی بیب!(خنده کرد)

 

╭┈┈𓂅𝅄𝑇ℎ𝑒 𝑙𝑎𝑟𝑔𝑒𝑠𝑡 𝑊ℎ𝑎𝑡𝑠𝐴𝑝𝑝 𝑓𝑖𝑐𝑡𝑖𝑜𝑛 𝑐ℎ𝑎𝑛𝑛𝑒𝑙☕

│ #you #tea ♡

│ #Admin Alta♡

│⸝w⸝a⸝n⸝s⸝h⸝a⸝t⸝f⸝o⸝r⸝y⸝o⸝u𓂃♡♡.•

 · #𝘈𝘴𝘬𝘪❌

│-𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫𝐬 𝐔𝐧𝐢𝐨𝐧 ـ 𝐑𝐞𝐝 𝐖𝐢𝐧𝐞𝄞

╰────────────

وانشات نیمچه اسمات تهیونگ🙂🧸

تهیونگ یکم بخاطر کار هاش دیر اومده بود

یونتان و تو بغلم گرفتم و آروم سرش رو می بوسیدم.

بشقاب و سفره رو چیدم و خودم تنهایی غذا رو خوردم.

بعد نیم ساعت صدای زنگ خونه خورد.

در رو باز کردم، با دیدن تهیونگ ذوق کردم اما لبخند ساختگی زدم و گفتم که بیاد تو.

تهیونگ فهمیده بود که من اعصابم خورده و هیچی نگفت.

تهیونگ: خوبی بیب؟!

آ/ت: اهوم

تهیونگ: چیکار می کردی وقتی من نبودم؟

آ/ت: هیچی فقط ناهار خوردم.

از اینکه تهیونگ سوال پیچم می کرد خوشم نمیومد بشقاب تهیونگ هم رو میز گذاشتم و غذاش رو اماده کردم تا بخوره.

یونتان رو هم از قلل خوابوندم که ته ته رو اذیت نکنه.

تهیونگ که لباساش رو عوض کرد به سمتم اومد و بوسه این روی گردنم گذاشت.

انگشت های کشیدش رو روی بوت*م گذاشت و به حرکت داد.

وقتی فهمیدم خواستس چیه دست به کار شدم و همراهیش میکردم.البته حقم داشتیم.واسه کار تهیونگ چند هفته پیش هم نبودیم.

تهیونگ لباش رو روی لبام گذاشت و با ولع شروع به بوسه کرد.

به سمت تخت رفتیمـ و لباسای خدمون رو درآوردیم 

تهیونگ: عوووم آماده ای بیب؟

سرم و به نشونه اره تکون دادم و رو تخت لم دادم. پاهام و از هم فاصله داد و سرش رو نزدیک عضوم کرد.نفس های داغش باعث شد که دیوونه بشم.

آ/ت: عاااااح ته ته

تهیونگ: عوم این خیلی خشمزس

آ/ت: ته تهههه‍

تهیونگ وقتی نیازم رو فهمید و به اندازه کافی تحریک شده بودم، عضوش رو روی ورودیم گذاشت و بعد واردم کرد.

چند هفته بود که حسش نکردم پس دردش طبیعیه.

تهیونگ شروع به ضربع زدن کرد.

ضربه هاش خیلی تند بودن از درد گوشه لبم رو مک زدم.تا هر دوتامون ارضا شدیم.

تهیونگ کنارم نشست و دستش رو روی کمرم گذاشت و مالش داد 

تهیونگ: تا بدنت رو ماساژ ندم ناهار نمیخورم

 

│ #you #tea♡

│ #Admin Alta♡

│⸝w⸝a⸝n⸝s⸝h⸝a⸝t⸝f⸝o⸝r⸝y⸝o⸝u𓂃♡♡.•

 · #𝘈𝘴𝘬𝘪❌

│-𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫𝐬 𝐔𝐧𝐢𝐨𝐧 ـ 𝐑𝐞𝐝 𝐖𝐢𝐧𝐞𝄞

╰────────────

 

 

وانشات جین☕✨

 

 

جین داشت با دخترتون حرف میزد که چطوری رقص خوبی داشته باشه 

جین: ببین باید پاتو اینجا بزاری و یه دور بچرخی اینطوری

دخترتون: این سخته

جین: به شوگا رفتی؟! کجاش سخته نگاه اینطوری

ا/ت: خب بسه بسه بیایین ناهار 

جین من میرم بیرون کار دارم زیاد به این بچه سخت نگیر خدافظ 

جین: خدافظ خانم باکلاس

عه کجا رفتی بیا داشتم یاد میدادم 

زنگ خونتون زده شد جین رفت پایین 

اعضا بودن 

سلام بچه ها چطورین بیایین تو 

اومدن تو دخترتون داشت کارتون میدید که کوک اومد نشست کنار دخترتون گفت بده من کنترلو بامزه 

ببین باید با این تلویزیون گیم بازی کنی 

جین دخترتونو بغل کرد برد اتاق گفت بشین اینجا با اینا بازی کن با لبخند 

از اونجایی که دختر حرف گوش کنی داشتی(😂) نشست اتاق داشتن حرف میزدن که اومدی خونه 

خونه منفجر شده بود اعضا داشتن گیم بازی میکردن بچتونم هی میزد رو در اتاق که حوصلم سر رفت 

اومدی اتاق بچتون بغلش کردی گفتی بدبخت شدم الان چطوری خونه رو تمیز کنم که گفتن عب نداره یه خونه بوده دیگه! 

ا/ت: وای بسهه چطوری اینجارو جمع کنم؟! جین پاشو کمکم کن 

اعضا مثل مورچه از خونه رفتن

بچه رو چرا گذاشتی اتاق جین گناه نداره طفلی یزره ادم باش دو دیقه رفتم بیرون اومدم خونه داغون بود 

بیا اتاق ببینم... جین باتوام!

اومدم-

بفرما:

بوسه ای روی لباش گذاشتی با لبای شیرنش همه چی رو فراموش کردی و گفتی همین.

جین:(بهت زل زده بود و بعدش از سر خجالت خندید)

 

 

│ #man #jin♡

│ #Admin Alta♡

│⸝w⸝a⸝n⸝s⸝h⸝a⸝t⸝f⸝o⸝r⸝y⸝o⸝u𓂃♡♡.•

 · #𝘈𝘴𝘬𝘪❌

│-𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫𝐬 𝐔𝐧𝐢𝐨𝐧 ـ 𝐑𝐞𝐝 𝐖𝐢𝐧𝐞𝄞

╰────────────

 

وانشات جین💦

 

سیلوم گایز

امروز با یه وانشات کوتاه از ورد واید هندسام اومدم🙂✨

جامپ ادامه 

ادامه نوشته

وانشات اسمات کوکی✨

حیح...

وانشات اسمات کوکی درخواستی✨

نظر خو...

ادامه نوشته