وانشات جیهوپ
استایلش رو با پوشیدن کفش های اسپرت مشکی رنگش کامل کرد.
به سمت جا کفشی چوبی کنار در رفت و بعد از بر داشتن گوشی و سوئیچ ماشین از خونه رفت بیرون.
درو قفل و به سمت ماشینش حرکت کرد.
بعد از روشن کردن ماشین گوشیش رو از کیف کمری کوچیکش بیرون آورد و برای بار دوم به آدرس محل مهمونی نگاه کرد.
یه منطقه گرون و زیبا توی شهر بود.
معلومه که جانگ هوسوک با اون ثروتی که داشت خونش توی همچین منطقه ای هست.
اون استایلیست و عکاس شخصی آرتیست معروف جانگ هوسوک بود
اصلا دوست نداشت به اون مهمونی حوصله سر بر بره و وقتی هم که دلیل رو پرسید جوابی جز یه دور همی گیرش نیومد.
ولی به اسرار آقای جانگ و همکاراش قبول کرد.
به سمت محل مهمونی حرکت کرد و بعد از بیست دقیقه رسید.
از پشت شیشه های دودی ماشین دید خوبی از بیرون نداشت و بلافاصله بعد از پیاده شدن شروع به آنالیز کردن اطراف کرد.
یه باغ مجلل که صدای آهنگ ازش به راحتی شنیده میشد.
با صدای خدمتکاری که بهش خوش آمد میگفت به خودش اومد ممنون آرومی زیر لب گفت.
بعد از دادن سوئیچ به خدمتکار جلوی در وارد مهمونی شد.
بد از طی کردن مسیر کوتاهی عمارت زیبایی جلوش پدیدار شد.
عمارتی که حدود چهار طبقه و نمای سنگی کرم رنگ و نور پردازی داشت.
هنوز در حال نگاه کردن به اون ساختمون بود که صدای همکارش توجه اونو جلب کرد
+ بلاخره اومدی دختر؟ خوشحالم که اینجا تنها نیستم!
- سلام!.... ترافیک بود دیر شد
اون مین هی دوست صمیمی و همکارش بود بعد از بغل کردن هم به سمت بقیه همکاراش رفت و مشغول حرف زدن با اونا شد که صدایی از پشت سرش توجهش رو جلب کرد.
سرش رو بر گردوند.....
خودش بود!
پسر جذاب و خوش چهره ای که هر بار اون رو میدی تپش قلب میگرفت!
جانگ هوسوک...!
امروز از هميشه جذاب تر شده بود همین باعث شد که دختر برای چند لحظه فقط به پسر روبروش زول بزنه..
~ خانم کیم! دیگه نا امید شده بودم که بیاید! خوشحالم که می بینمتون!
قدرت تکلم نداشت آب دهنش رو به طور نا محسوس قروت داد و به حرف اومد
- سلام..... راستش ترافیک بود بخاطر همین دیر شد!
در جواب لبخند جذابی نصیبش شد که دل هر دختری رو میبرد..!
با اشاره دست هوسوک به سمت عمارت حرکت کرد و اونم پشت سرش راه افتاد.
داخل خونه از بیرونش هزار برابر زیبا تر بود!
در حال برسی داخل خونه بود که صدای هوسوک اونو لحظه ای از نگاه کردن متوقف کرد.
~ اینجا یه میز خالی هست.... اینجا بشینید!
- ممنون
به سمت میز رفت و آروم روش نشست.
همه دخترایی که اومده بودن لباس مجلسی و کفش های پاشنه بلند پوشیده بودن و فقط اون بود که با لباس های اسپرت اومده بود و همین یکم اونو معذب کرد.
هوسوک که یه لیوان نوشیدنی دستش بود با برداشتن یه لیوان دیگه به سمت دختر رفت و لیوان رو جلوش گذاشت و خودش هم بدون حرف و یا اجازه ای کنارش با فاصله نشست.
کمی تعجب کرد.
چرا اون براش نوشیدنی آورد؟
چرا الان کنار اون نشست؟
هوسوک که متوجه تعجبش شد آروم ازش پرسید
~ اگه راحت نیستی که من اینجا هستم میرم!
جا خورد....
هم معذب بود کنار اون هم خوشحال که اون کنارش نشسته.
چی باید میگفت؟
بهش بگه بره یا نه؟
یه جواب دیگه جور کرد و سریع گفتش.
- نه.... راستش به خاطر لباسم خجالت میکشم
~ لباست خیلی هم خوبه! راستي اگه خواستی میتونم اطراف رو نشونت بدم اینجا کلی منظر برای عکس برداری داره که مطمعنم خوشت میاد!
- باشه.... مرسی
سریع روش رو از پسر گرفت و لیوان نوشیدنی رو برداشت و کمی ازش رو خورد.
هوسوک هم به اطراف نگاه میکرد و هرز گاهی کمی از نوشیدنی توی دستش میخورد.
هر کس یه گوشه مشغول یه کاری بود.
بعضیا حرف میزدن بعضی ها میرقصیدن بعضی ها نشسته بودن خوراکی میخوردن بعضیا هم سرشون تو گوشی بود.
دیگه حوصلش سر رفت و تصمیم گرفت بره اطراف رو ببینه اما اگه بی دلیل میرفت وجه خوبی نداشت پس آروم گفت
- من میرم اطراف رو ببینم..
هوسوک برگشت و نگاهی به دختر کرد و جوابش رو داد
~ بیا تا اطراف رو بهت نشون بدم!
- باشه.... بریم
هوسوک پیش قدم شد و جلو تر حرکت کرد و دخترم آروم پشت سرش راه افتاد.
توی باغ منظره های زیبایی وجود داشت که هر لحظه دخترو بیشتر وسوسه میکرد که زودتر عکاسی رو شروع کنه!
~ اینجا رو بیشتر از بقیه جاهای باغ دوست دارم!
-...... چرا؟
~ چون هم قشنگ تره هم ساکته و معمولا کسی نمیاد اینجا
راست میگفت کسی اون دورو بر نبود.
- آره..... آرامش خاصی به آدم میده!
دختر شروع به عکس گرفتن کرد اما عکاسی از طبیعت حوصلش رو سر میبرد.
دنبال یه جای جدید برای عکس گرفتن بود که با دیدن هوسوک که دستش رو به درخت تکیه داده و پشتش بهش هست خوشحال شد چون الان یه مدل داره پس یه عکس یواشکی ازش گرفت و بعد به سمتش رفت.
- عکس گرفتن از طبیعت خوبه اما حوصله سر بره.. اینجا منظر های عالی داره میخواستم ببینم که میخواید از شما چند تا عکس بگیرم؟ مطمعنم عکس هاتون خیلی خوب میشن!
هوسوک که از عمد کاری کرده بود که دختر خودش به این فکر بیوفته خیلی سریع قبول کرد و شروع کرد به ژست گرفتن!
بعد از گرفتن حدود پونزده تا عکس دختر با شوق و ذوق مثل بچه هایی که یه نقاشی جدید کشیدن و حالا میخوان به مادرشون نشون بدن به سمت هوسوک رفت.
اون غرور همیشگی هیچ وقت جلوی هوسوک دیده نمیشد!
شايد چون اون دختر از هوسوک....... خوشش میومد و دوستش داشت اینطوری بود!
ولی هر بار به خودش میگفت که این حس درست نیستو خودشو دست به سر میکرد.
گالریش رو باز کرد و شروع کرد تک تک عکس ها رو نشون دادن.
هوسوک آروم پشت سر دختر رفت و بلافاصله کمی ازش پشت سرش ایستاد.
دختر که از این حرکت هوسوک شکه شد بود یهو خشکش زد ولی سریع خودشو جمع کرد که صدای هوسوک رو شنید.
~ این همه تو از من گرفتی بزار منم یه چند تا از تو بگیرم!
بدون این که فرصتی برای حرف زدن به دختر بده گوشی رو از دستش گرفت و چند قدم عقب رفت و گفت.
~ ژست بگیر!!
دختر که جا خورده بود برای چند لحظه ثابت ایستاده بود اما بعد از اینکه از شک بیرون اومد شروع کرد به ژست گرفتن.
خیلی راحت نبود اما بعد از چند تا عکس یخش آب شد.
هوسوک به سمتش رفت گوشی رو به دختر داد دوباره پشت سر دختر قرار گرفت.
عکس هایی که اون ازش گرفته بود حتی از عکس هایی که خودش گرفته بود هم بهتر شده بود.
- خیلی خوب عکس میگیری!
~ عکاسی رو دوست دارم
هنوز داشت عکس هارو چک میکرد که احساس کرد دست یکی رو کمرش هست و برای لحظه ای ترس تمام بدنش رو گرفت و قلبش تند تر شروع کرد به زدن.
دست های هوسوک بود که دو کمرش حلقه شده بود!
متعجب به دست های هوسوک نگاه کرد که صدای بم و دورگه هوسوک توی گوشش پیچید.
~ خیلی..... خوشگلی!
يه شک دیگه به دختر وارد شد که باعث شد بدنش لرز خیلی خفیف بکنه.
- چی؟
لحقه دست هوسوک دور کمرش تنگ تر شد اون الان کاملا از پشت بهش چسبیده بود!
~ میدونی چند وقته که منو عاشق خودت کردی؟
برای چند ثانیه قلب دختر تپیدن رو فراموش کرد و مغزش خالیِ خالی شد!
دختر به سمت پسر چرخید با چشم هایی که پر از سوال بود بهش زول زد.
برای چند ثانیه نگاه هاشون توی هم قفل بود!
نگاه های هوسوک آروم و رفته رفته پایین رفتو روی لب های دختر ایستاد.....
سرش رو آروم پایین اورد چشم هاشو رو بست....
چشم های دختر هم آرم بسته شد اجازه ي حرف زدن ازش گرفته شد..
لب های کشیده هوسوک رو لب های دختر قرار گرفت آروم شروع کرد به بوسیدنش....
دختر که از خداش بود این اتفاق بیفته ناخودآگاه دستش رو دور گردن هوسوک حلقه کرد باهاش همکاری میکرد!
یکی از دست های هوسوک توی موهای مشکی دختر بودو اون یکی درو کمرش.
آروم آروم دخترو به سمت درخت برد اونو به درخت چسبوند سرش رو بلند و کرد نفس کوتاهی گرفت آروم گفت.
~ ببخشید
- اشکال نداره
و دوباره مشغول بوسیدن دختر شد!
اون شب هردوشون به آروزشون رسیدن
سلام !💜