*سناریو کوتاه*

*بخون و نظر بده پرپل سانی من*♡

 

 

 

 

خسته بودم 

بی توجه به رفتار های اخریش پاهامو رو هم انداختم! 

واقعا داشت با این کاراش خستم و عزیتم میکرد  

برای تلافی هیچ ایده ای نداشتم 

عادتمون بود حرص همو در بیاریم 

موهامو جلوی صورتم کنار زدم و نفسی بی اختیار سر دادم 

- باشه مستر کیم به هم میرسیم! 

.

(پایان فلش بک) 

 

_حرف اخرته؟! 

+ حرف اول و اخرم بوده! تو زدی زیرش! 

نیش خند زدم و به لبم زبون زدم 

و کیفمو از روی مبل برداشتم و سمت در خونه رفتم 

- باشه .... ببینم بعد من کی برات شب روز جا کش میشه! 

+ هیم برو هرزه...  زیاد هس 

جانکوک : هانیا میشه در رو باز کنی!؟ موضوع مهمیه! 

لیوان قهومو روی میز گذاشتم و با عصبانیت از جام بلند شدم! 

به سمت در خروجی هتل رفتم و بازی کردم 

-چیه؟! ایندفه تورو فرستاد خواهش و تمنا؟! 

& نه فقط چند دقیقه وقتتو میگیرم! لطفا

دردر رو باز کردم و راهنماییش کردم داخل، نمیخاستم از تهیونگ بی خبر بمونم ولی ازش خیلی ناراحت بوم! 

انقدر مغرور شده بودیم حتی دوست دارم گفتن به  هم معظل شده بود برامون، هفته ها بود شب ها کنارم نمیخابید، چندین ماه بود رابطه نداشتیم، بغلم نمیکرد، از هر لحاظ ازم فاصله گرفته بود، ازش دلیل میخواستم، چیزی جر سکوت نمیشنیدم 

&اهم! 

_  بله بفرماید روی مبل بشینید! 

تا روی مبل رو دیدم فهمیدم! 

تمام لباس های خواب و لامبادا روش افتاده بود، حتی بات بلاک هم لابه لای لباس های به هم ریخته معلوم بود! 

از خجالت داشتم ذوب میشدم، ولی کوک اینحوری نبود خیلی عادی با گوشیش بازی میکرد تا من یکم جمع و جور کنم. 

& راستش نمی دونم از کجا برات بگم هانیا! 

از بعد روزی که رفتی ته اصلا استودیو نمیومده، حتی مدیر کمپانی برای اون معمور میفرستاد تا بفهمه کجاست ولی تنها چیزی که فهمیدیم ادرس یک مسافر خونه بود! 

عکس و فیلم های زیادی درباره ی کار های اخریش توی صفحه های پخش شده، تو فقط میتونی کمکش کنی! بخاطر توعه! 

جلوی چشمای من داشت سیگار میکشید، حال و روزش اصلا خوب نیست، پاش به مکان هایی باز شده که اصلا، ... 

دستاشو روی صورتش گذاشت و قطره اشکی که صورتشو خیس کرده بود رو با استینش پاک کرد .

.

.

.

سیوشرتمو تنم کردم 

همون ادرسی که گفته بود رو اس و مس کرده 

با دقت خوندمش 

تاکسی گرفتم و راه افتادم، هنذفری توی گوشم بود، همون اهنگ سولوی خودش رو گذاشتم، ارامش بخش بود، بیشتر دلتنگش شدم، بیشتر میخواستم کنارم باشه، اما اگه منو قبول نکرد چی؟! 

.

* کجا میرید؟! کارت عضویت دارید؟! 

- نه

* نمی تونید وارد شید پس 

-من برای اقای کیم تهیونگ اومدم، ویژه! 

تا اینو گفتن به دور و بر نگاهی کرد و گفت 

* ده درصدش برای من! 

چاره ای جز قبول کردن نداشتم . 

_اتاق 789 اره خودشه 

در رو باز کردم، تنها چیزی که دیدم، :( 

^ هوم ددی خیلی جذابی امشب 

+ هیش صدات در نیاد 

^ ددی مثل قبل نباش، فقط میخام به فاک بدیم! 

+ پشیمونت میکنم 

^ فاک.. هیسسسس، اوممم من امادم.... 

حس میکردم خواب میبینم 

تمام حرف های جانکوک راست بود، این تهیونگای من نبود! 

این همون پسر سر به راه و ساکت و اروم چند ماه پیش نیست 

اشک هام راه خودشونو پیدا کردن 

تمام این لحظات منو زجر میداد . 

- من قول میدم تو هم قول بده 

+عزیزم میدونم من اشتباه کردم اما دلیلشم گفتم؛! 

- بخشیدمت، بخشش

+عاشقتم 

لباشو بی مکث بین لب هام قفل کرد